تبلیغات
رنگ زندگی - مطالب ابر کربلا
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ پنجشنبه 30 دی 1389 توسط شهرام خسروان

نمی دونم این کودک درون است ، حیوانی درنده خو است ، شیطان رجیم است ، یا خود خود خودم هستم که گاهی حسابی می زنم به در حیوانیت ؟ همین چند روز پیش با یکی از عزیز ترین دوستانم  بخاطر اشتباهی کوچک بلند صحبت کردم و تلفن رو قطع کردم

امروز اس ام زد : سلام ، من الان وارد عراق شدم جایت خالی اربعین بیادت خواهم بود ما را حلال کن یا علی

 عمر آدمی کوتاه تر است که حتی یک لحظه بگذارد این حیوان درنده درونش آزاد باشد و این و آن را آزار بدهد ، عمر کوتاه تر است که دوستی را آزرده کرد

و من تا اربعین همراه او به زیارت مشغولم و  یک چشمم سوی حسین  و چشمی دیگر سوی ابوالفضل دارم .

 

 

 




طبقه بندی: اجتماعی،  خاطره، 
برچسب ها: اربعین، حسین، ابوالفضل، کربلا، دوست،
نگارش در تاریخ شنبه 5 دی 1388 توسط شهرام خسروان

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آید كربلا را

دشت پر شور و نوا را

گردش یك روز غمگین      

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ و نیزه ها را

باز باران با صدای گریه های كودكانه

از فراز گونه های زرد و عطشان

با گهرهای فراوان

می چكد از چشم طفلان پریشان

پشت نخلستان نشسته

رود پر پیچ و خمی در حسرت لب‌های ساقی

چشم در چشمان هم آرام و سنگین

می چكد آهسته از چشمان سقا

بر لب این رود پیچان       

باز باران

باز باران با ترانه

آید از چشمان مردی خسته جان

هیهات بر لب

از عطش در تاب و در تب

نرم نرمك می چكد این قطره ها روی لب 

شش ماهه طفلی    

رو به پایان

مرد محزون

دست پر خون می فشاند

از گلوی نازك شش ماهه

بر لب های خشك آسمان با چشم گریان                

باز باران

باز هم اینجا عطش

آتش شراره جسمها

افتاده بی سر پاره پاره

می چكد از گوشها باران خون و كودكان بی گوشواره

شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان

وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان

دستها آماده شلاق و سیلی

چهره ها از بارش شلاق‌ها گردیده نیلی

دراین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله             

پر زناله

پای خسته

دلشكسته

روبرو بر نیزه ها خورشید تابان

می چكد از نوك سرخ نیزه ها

بر خاك سوزان          

باز باران باز باران      

قطره قطره می چكد از چوب محمل 

خاك‌های چادر زینب به آرامی شود گل

می رود این كاروان منزل به منزل

می شود از هر طرف این كاروان هم  سنگ باران

آری آری     

باز سنگ و باز باران

آری آری     

تا نگیرد شعله ها در دل زبانه

تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبیند كودكی لب تشنه اینجا اشك ساقی

بر فراز خیمه برگونه ها

بر مشك ساقی

كاش می بارید باران

شاعر :علی اصغر كوهكن

 




طبقه بندی: مناجات، 
برچسب ها: حسین، باران، ابوالقضل، کربلا،
نگارش در تاریخ جمعه 25 اردیبهشت 1388 توسط شهرام خسروان

اس ام اس اول
اس ام اس دوم
اس ام اس سوم

در قرعه کشی عتبات پذیرفته شدید

حدود یک  ماه پیش بود که ثبت نام اینترنتی  شروع شد و من موقع ثبت نام هیئت خاله خان باجی های عیال محترمه خودم و دو تا پسرم رو به نیت صاحبین اسمشان تو یک گروه جداگانه ثبت نام کردم
از دیروز معرکه داریم
اسم اونها در نیامده و این دو تا راه می روند و سوز می دهند که : کربلا کربلا ما داریم می آییم

سری قبل هم که قسمت شد و مشرف شدم همین حال امروز رو داشتم ، شیطان رجیم مرتب تو دلم می انداخت گرفتاری ها و بی پولی ها و دردسر ها و خطر بمب گذاری و این حرفها رو
از دیروز باز دوباره همین حرفها تو گوشمه
و  سرگیچه گنجشک مستی رو دارم که پس از سالها در قفس او را در باغی سر سبز آزاد کرده اند
خودمو دور حرم می بینم و مانده ام برم اونجا برم اینجا ؟
میرم اونجا دلم این وره میام این ور دلم اونجاست
مگر این سرزمین خشک و  گرم و سوزان و پر بلا چه دارد که آن را با هزاران باغ سر سبز هم معامله نمی کنیم ؟

باری اگر تو خواندیم       راه نشانم بده

 

 





برچسب ها: کربلا، ابوالفضل، حسین، عباس، عتبات،
Blog Skin