تبلیغات
رنگ زندگی - مطالب ابر علی
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ یکشنبه 24 بهمن 1389 توسط شهرام خسروان

روزی هزار بار دلت را شکسته ام
بی خود به انتظار وصلت نشسته ام
هر بار این تویی که رسیدی و در زدی
هر بار این منم که در خانه بسته ام
هر جمعه قول می دهم آدم شوم ولی
هم عهد خویش هم دلتان را شکسته ام

امیدوارم امروز که روز خوشحالی اهل بیت رسول ا... است دل مردم هم شاد شود ، مبارک باشد آقا اما خدا کند که بیایی 




طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی،  عکس،  مناجات،  تهران امروز ، 
برچسب ها: امام زمان، عیدالزهرا، عید، عمر، علی، لعن، لعنت،
نگارش در تاریخ سه شنبه 9 شهریور 1389 توسط شهرام خسروان

خدایا

به خاطر تمام چیزهایی که

دادی ، ندادی

 دادی پس گرفتی

 ندادی بعداً دادی

 ندادی بعداً می خوای بدی

دادی بعداً می خوای پس بگیری

داده بودی و پس گرفته بودی

 اگه بدی پس می گیری

 پس گرفتی دادی

پس گرفتی بعداً می خوای بدی

اگه می دادی پس می گرفتی

نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی

 خلاصه سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر

 




طبقه بندی: اجتماعی،  مناجات، 
برچسب ها: علی، قدر، رمضان، خدا، امید، شکر،
دنبالک ها: یا علی گفتیم و عشق آغاز شد، یاد، علی را عدالتش کشت، رمضان در غربتی قریب، خاک،
نگارش در تاریخ جمعه 20 شهریور 1388 توسط شهرام خسروان

محبوبا

امشب میلیون ها دست نیازمند که امیدشان از غیر تو بریده است ، عاشقانه بسوی آسمانت نشانه رفته است

ای کسی که نزد توست عزت و جمال

قربون آسمونت ، آسمون شب های کویر ، از یمین و یسار ، منجوق دوزی شده ، کجای این عالم بزرگ من کوچک ایستاده ام ؟

یا شنونده صداها

زمزمه های میلیون ها لب نا امید از غیر خود را اجابت نما

خداوندا ، شوری اشک های میلیون ها چشم نا امید از غیر خودت را به شیرینی وصال یار تبدیل کن

و تو ای سریع الحساب

امشب را با غم علی آمیختی تا قطره قطره اشک ها را با هزاران هزار حسن و رحمت جبران نمایی

خلصنا من النار یا رب

خداوندا مرا خلاص کن ، از نفسم ، از بدی ها

و ما را به علی ببخش

آن علی که فقط به جرم عدالت خواهی به مسلخ کشیده شد

تو صحن و سرای مسجد کوفه که شب نوزدهم ماه مبارک سال هشتاد و دو قدم گذاشتیم بوی غربت همه جا را گرفته بود ، نه جایگاه سجده پیامبران و نه سنگ کاری زیبای داخل مسجد و نه نوحه های علی انسانی ، این غم تنهایی و غربت رو کم نمی کرد ، صبح که شد همه رفتیم ، مسجد کوفه دوباره با علی تنها شد ، با ناله های علی ، با سینه پر از درد علی از دنیا و مردمانش ، و ما خرم و خوشحال از پخش سیمای مان از شبکه دو می رفتیم بخوابیم وقتی که هنوز هر سپیده علی ضربت می خورد ، حسین تشنه ندای هل من ناصر سر می دهد و صدای سیلی ناجوانمردانه ای فضای کوچه های مدینه را پر می کند . سحر گاه نوزدهم رمضان هر روز صبح تکرار می شود ، و من هنوز مردد مانده ام کجای این دنیا ایستاده ام ، شمشیر بدست گرفته ام  برای ضربت زدن به علی ؟، محو تماشای جمال قطامم؟ ، گوشواره از گوش کودکان اسیر کربلا می دزدم و یا منتظرم تا شب شود و اردوگاه حسین را ترک کنم ؟ 

یا شاهد و یا ماجد

سقف بندگی ام را بالا ببر *، کمکم کن در صف نماز مسجد کوفه بمانم

آدم چقدر تنهاست !

 

 

* :

نماز اعشا رو شروع کرده بودم و داشتم سعی می کردم که با حضور ذهن و لحن زیبا اون رو بخونم تا امشب ثواب نمازم رو ببرم بالا ، وسط نماز دزدگیر ماشین صدا کرد ، با خودم گفتم سپردمش بخدا ولش کن ، شیطون است ، تو رکوع بودم که یادم اومد عصری کارت و گواهینامه و خلاصه همه زندگی رو تو ماشین جا گذاشته ام ، دردسرتون ندهم ، نماز امشبم هم شد مثل نمازهای هر شبه ، سقف بندگی ما همینقدر پست است دیگه ، مدارک هم تو خونه بود




برچسب ها: علی،
نگارش در تاریخ یکشنبه 14 تیر 1388 توسط شهرام خسروان

پله های مطب پدر بزرگ که ما به اون محکمه می گفتیم شیب تندی داشت و من و عموی کوچکم وقتی از اون پله ها می خواستیم بریم بالا به نفس نفس می افتادیم ، محکمه آقا جان سه تا اتاق داشت ، اتاق اول یه هالی بود برای انتظار مریض ها و اتاق سمت چپ رو به خیابون توش صندلی و دم و دستگاه دندون کشیدن و دندون پر کردن بود که من از اون اتاق اصلاً خوشم نمی اومد و همیشه هم بوی میخک می داد و اتاق سمت راستی هم کارگاه دندان سازی بود ، عشق من

تو اتاق انتظار یه ساعت بزرگ بود که سر ساعت صدای بیگ بن لندن رو در می آورد و تو کارگاه یه دستگاه قدیمی بود که با پا کار می کرد و باهاش اون قدیم ها دندون پر می کردند ، هر موقع که آقا جان نبود ما مشغول ور رفتن با این دستگاه بودیم . راستی ما به پدر بزرگمون آقا جان می گفتیم ، یعنی قدیم ها اسم های بزرگ تر ها همیشه با عزیز یا جان همراه بود نه ددی و مامی و ....

شیرین ترین خاطره ام از محکمه موقعی بود که آقا جان موم های تیکه تیکه رو می ریخت تو یه قوطی فلزی و روی گاز رو میزی مخصوص دندان سازی می گذاشت و بعد که این موم ها آب می شد یه شیشه پر آب رو می کرد تو موم و موم ها می چسبید دور شیشه و بعد که با چاقو برش می خورد یه صفحه نازک موم درست می شد که برای ساخت دندون ها ازش استفاده می کردند .

روزهای بچگی روزهای خوبی بود ، خونه پدر بزرگ هم تنها جایی از دنیا بود که من هیچ موقع ازش سیر نمی شدم ، آسمون شب هایش پر ستاره بود و خوابیدن تو ملحفه های خنک و نم دار تو تابستون حالی می داد و ریش های زبر آقا جان دمار از روزگار آدم در می آورد ، راستش سالهاست ستاره یی تو آسمون این شهر شلوغ دیگر نمی بینم .

نواهای الهی العفو آقا جان صبح زود آدمو از خواب بیدار می کرد و بعد اون هم نون و پنیر و انگور صبح هایش همیشه بنام و یاد او ثبت شده است . درخت شاتوت تو حیاط و حوض آبی که رفتن بداخلش همراه با برخورد فیزیکی بود .....

یه بار زمانی که دانشجوی اهواز بودم و داشتیم با پدرم می رفتیم راه آهن آقا جان هم اومد و تو راه یواشکی یه چیزی کرد تو جیبم ، بعداً فهمیدم 20 برگ اسکناس 20 تومانی بود که جمعاً می شد 400 تومان ، هنوز مزه اون 400 تومن زیر زبونمه ، کمه ؟ اون موقع من با 700 تومان یه ماه رو می گذروندم و 400 تومان خیلی پول بود .

پدر بزرگ یک شب بعد از نماز مغرب و اعشا تو بغل بابا رفت و رفت و رفت

حالا گاه بگاه به خوابم میاد ، اما همیشه احساس می کنم اون زنده است

بعد بابا بزرگ یا آقا جون حالا بابا پر رنگ تر شده بود ، بابایی که من اون موقع ها نمی دونستم چقدر داره برای بچه هایش زحمت می کشه ، اون دو سه تا ایراد بزرگ داشت که پس از سالها اون ایراد ها بمن هم به ارث رسیده است ، موز دوست نداشت ، شیرینی و شکلات دوست نداشت ، از مرغ هم بالشو دوست داشت .

تنها چیزی که یادمه اینه که اون موقع ها آرزو داشتم یه روزی برسه که به پدرم بگم پدر جان شما دیگه زحمت نکش از امروز خرج خونه و زندگی با من !

از اون آرزوها سال ها گذشته ولی هنوز هم من هستم که به پدرم محتاجم و گاه که می بینم با بالا رفتن سنش و گذشتن سال ها از بازنشستگی اش نمی تونم کمکی بکنم تمامی غم های دنیا رو سرم خراب میشه ولی تلاش می کنم تا جایی که میتونم خیالش از سمت من راحت باشه تا به بقیه خانواده برسه ،

راستش تنها کاری که میشه کرد این است که سعی کنیم برای فرزندانمان پدری خوب باشیم .

فردا روز پدر است ، من تنها نعمتی که دارم اینه که سعی می کنم خاک پای پدر و مادرم را سرمه چشم کنم گر چه می دانم خیلی کم است اما هیچگاه از داشتن پدر و مادری معلم و رنج کشیده ناراحت نبودم ، پدرم برای من همیشه الگوی تلاش و همت بوده و هست .

در این روزهای نزدیک به تولد عزیز مومنان علی ع و روز پدر امیدوارم

خداوند کریم هیچ پدری رو شرمنده بچه هایش نکند

خداوندا تمامی پدران رفته را ببخش و بیامرز بخاطر محبتی که به فرزندانشان داشتند

مباش جان پدر غافل از مقام پدر 

که واجب است به فرزند احترام پدر

اگر  زمانه  به  نام  تو  افتخار  کند

تو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر

خدایا مرا چنان كن كه از والدینم همچون از پادشاه ستمكار بترسم، و همچون مادر مهربان درباره ایشان خوش رفتارى كنم. فرمانبردارى و نیكوكارى درباره ایشان را در نظرم از لذت خواب در چشم خواب آلوده لذیذتر، و در كام دلم از شربت گوارا در مذاق تشنه گواراتر ساز. تا آرزوى ایشان را بر آرزوى خود ترجیح دهم و خشنودى‏شان را بر خوشنودى خود بگزینم، و نیكوئى ایشان را درباره خود هر چند كم باشد افزون بینم و نیكوئى خویش را درباره ایشان گر چه بسیار باشد كم شمارم.

اى كسى كه بدیها را به چندین برابرش از خوبیها تبدیل مى‏كنى.خدایا هر تندروى كه در گفتار با من كرده‏اند، یا هر زیاده روى كه درباره من روا داشته‏اند، یا هر حق كه از من فرو گذاشته‏اند، یا هر وظیفه كه در انجامش درباره من كوتاهى كرده‏اند، پس من آن را به ایشان بخشیدم، و آن را وسیله احسان درباره ایشان ساختم، و از تو مى‏خواهم كه بار وبال آن را از دوش ایشان فرو گذارى، زیرا كه من نسبت به خود گمان بد به ایشان نمى‏برم، و ایشان را در مهربانى نسبت به خود مسامحه كار نمى‏دانم، و از آنچه درباره‏ام انجام داده‏اند ناراضى نیستم

خدایا اگر ایشان را پیش از من آمرزیده‏اى پس ایشان را شفیع من ساز و اگر مرا پیش از ایشان مورد آمرزش قرار داده‏اى پس مرا شفیع ایشان كن، تا در پرتو مهربانى تو در سراى كرامت و محل مغفرت و رحمتت گرد آئیم، زیرا كه تو صاحب فضل عظیم و نعمت قدیمى، و تو مهربان‏تر مهربانانى.






طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی،  عکس،  مناجات،  خاطره، 
برچسب ها: پدر، علی،
نگارش در تاریخ سه شنبه 26 آذر 1387 توسط شهرام خسروان

 

خیلی سخت گذشت تا رسیدم تو حرم آقا
دلم پر بود
از دنیا و مردمش
از رفقای نامرد
یه عالمه حرف داشتم
درد دل داشتم
بعد زیارت اومدم نشستم تو ایوان نجف
ایوان نه زیاد بزرگ
روبروی ضریح آقا
اشکهام شروع شد و داشتم شروع میکردم که شکایت کنم
زبونم بند اومد
هر کار کردم نتونستم چیزی بگم

گفتم آقا مولا عزیز
آبروی دو دنیا بده

بعدش تو ایوون با صفای آقا دلمو پرواز دادم به گشتن دورش و اشک ریختن
......
و بعد از مدتی کوتاه که بعداً دوستان گفتند دو ساعت بوده انگاری تمامی غم های دنیا از دلم رفته بود
فقط می خواستم تا آخر عمرم همونجا بمونم و نگاه کنم و اشک بریزم
....
نمیدونم تا الان چند نفر ازهمونجایی که من نشسته بودم نشسته اند و عاشق شده اند و رفته اند
......
یا علی




طبقه بندی: خاطره، 
برچسب ها: علی، غدیر،
Blog Skin