تبلیغات
رنگ زندگی - مطالب ابر عشق
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ یکشنبه 12 تیر 1390 توسط شهرام خسروان


گفت جبران می کنم_______ گفتم کدام را؟
عمر رفته را
روح شکسته را
دل مرده اما تپنده را؟
.........حالا من هیچ
جواب این تار موهای سپید را می دهی؟
نگاهی به سرم کرد و گفت.....
وای ... خبر نداشتم
چه پیر شدی
گفتم جبران می کنی؟_____ گفت کدام را؟

ادامه مطلب
برچسب ها: پیری، کوی سپید، جبران، عشق، یادگاری، دوست، تهران،
نگارش در تاریخ سه شنبه 23 فروردین 1390 توسط شهرام خسروان

سلام ، چند روزیست تصمیم گرفته ام به یکی از چیزهای دیگه ای که تا حالا هزار بار از قول معصومین و بزرگان و دانشمندان و .... شنیده ام عمل کنم

صبح به صبح باور می کنم امروز آخرین روز است

اینطوری خیلی بارم سبک شده ، اولش باورم نمی شد آدم اینقدر راحت میشه اما کم کم دارم متوجه می شوم چی می گفتند و من سال ها به حرف نکردم !

مثل همون دوری از کینه و نفرت که بالاخره باهاش کنار اومدم

اصلاً مهم نیست که گواهینامه ام تو اجرائیات راهنمایی رانندگی است و باید تو این شلوغی ترافیک برم بگیرمش ، اصلاً لازمش ندارم ، دارم ؟

مهم نیست که نامه اداری ام از 7 بهمن ماه تو کشوی یه دوستی تو منابع انسانی شهرداری است و جواب نمی ده

مهم نیست ، اصلاً مهم نیست که فلانی راه افتاده دوره و برای رفع و رجوع بی مهری و بی معرفتی خودش پهلوی دوستان گله منو می کنه

اصلاً مهم نیست بیای ، بری ، ببینمت ، نبینمت، اما اگر آمدی با تو چنان مهربان خواهم بود که نگــو

دیگه هیچ لباسی رو واسه مهمونی نگه نمی دارم  و هر روز اصلاح کرده بهترین لباسمو می پوشم و میام بیرون

به لیست کارهایی که باید انجام بدم نگاه می کنم ، یکی یکی ردشون می کنم و خلاص میشم و می چسبم به کارهای مهم ، این روزها روزنامه هم زیاد می خونم و تلویزیون هم نگاه می کنم و وقتی می بینم آقایی از مشهد وقتی به محضر آقای دکتر لاریجانی رییس مجلس رسیده چطور شوق و شعف داره خنده ام می گیره

حالا خوشحالم که شهردار تهران نیستم چون قراره برم و هر چی سبک تر بهتر

گاهی خنده ام می گیره که کی وقت میشه روز قیامت یه کانتینر دی وی دی اعمال خوب و بد یکی رو دید !!!! وقت زیاده

گر چه من هم تو کوله بارم سی دی اعمالی دارم که کم کم باید دی وی دی بشه و باید براش کلی جواب بدم اما خوشحالم که این روزها تا جایی که میتونم دارم تهشو می بندم که دیگه چیزهای بد ننویسه

چیزهای خوب فقط شکری ست برای او که باز هم یک روز زیبای بهاری رو بهم داده و بس

به صورت عزیزانم دقیق تر و مهربان تر نگاه می کنم شاید این آخرین دیدار باشد

مهم تر از همه تلفن است ، سعی می کنم هر روز به یکی از دوستانم که مدتی ست از او خبر ندارم زنگی بزنم ، بالاخره برای تشیع و مجلس ختم چند نفر لازمند

و باور پیدا کرده ام  به گفته بزرگان که یاد مرگ عمر انسان را طولانی می کند

وقتی قراره برم دیگه نه جوش و نه غم و نه غصه خـــــــــــــــــــــــــــــــلاص

خـــــــــــــــــــــــــــــدایا این حال خوش رو از ما نگیر

 

 

 




طبقه بندی: اجتماعی،  شعر تصویری،  عکس،  ادبی،  مناجات،  تهران امروز ،  طنز، 
برچسب ها: قالیباف، شهرداری تهران، مرگ، ختم، حال خوش، خدا، سی دی، دی وی دی، دوست، عشق،
نگارش در تاریخ شنبه 11 دی 1389 توسط شهرام خسروان

میگم : آخه تو این شهر شلوغ ، دود زده ، میون این همه آدم هایی که همه در حال دویدن هستند انگاری که آخر دنیا رسیده اگه دل نداشته باشی که دیگه هیچ فرقی با در و دیوار و آسفالت نداری !

میگه : آخ گفتی آسفالت من عاشق آسفالتم

میگم : مگر نمی دونی که روز قیامت مستضعفین یقه مستکبران رو می گیرند که اگر شما نبودید ما مومن بودیم ( سوره سبا آیه 30 ) من هم اون دنیا دامنت را می گیرم زیرا که من مستضعفی بودم که تو مرا بدین حال ساختی

میگه : مگه من مستکبرم ؟

میگم : آره عقل ، سیاست ، گیم ، بی انصافی ، همه و همه رو برای خودت برداشتی و من ساده که هیچ چیز نداشتم جز دلی ساده ، خدایم ، ایمانم ، روزم و شبم تو شدی و این شد حالم ، بقولی

گفتی چو خورشید زنم سوی تو پر ، چون ماه شبی می کشم از پنجره سر

افسوس که خورشید شدی تنگ غروب ، اندوه که مهتاب شدی وقت سحر  

نه دنیا رو داشتم و امروز هم که آخرت رو هم ندارم ، می مونم و یقه ات را ول نخواهم کرد

میخنده و میگه : مگه اون دنیا محرم و نا محرم نداره ؟ پسر جون برو خدا روزی ات رو جای دیگه حواله کنه ، حلقه آتش را بخواب دیده بودی

میگم : این شهر بی عشق بی مهربانی بی همدم و مونس جای موندن نیست

میگه : بلیط قطار برات بگیرم برگردی ولایت  

میگم : هر عزایی را چهلی ست و بعد فراموشی ست

می خندد ، مهم نیست اصلاً مهم نیست

و نمی دانم من زودتر سر می رسم یا روز چهلم ؟

ادامه دارد ......




طبقه بندی: بی حساب و كتاب،  تهران امروز ،  خاطره،  ادبی،  مناجات، 
برچسب ها: عشق،
نگارش در تاریخ شنبه 23 مرداد 1389 توسط شهرام خسروان

قصه عاشق و معشوقی من و خدا شده مثل حکایت همین پلاکاردهایی که این روزها شهرداری منطقه 21 نصب کرده و روش نوشته یک ماه تمرین عاشق بودن اما مشخص نکرده اند  که این عاشقی یه سره است ، دو سره است ، اصلاٌ معشوقی هم وجود داره ؟ قراره تو این یک ماه ما نقش معشوق رو بازی کنیم یا عاشق ؟ خسرو هستیم ؟شیرین یا فرهاد ؟ آخر این عاشقی کلاه سر کی میره ؟

اما این عقل نبودم میگه  احتمال بروز تمامی حالات ذکر شده بالا وجود داره .

چند ساله سر ماه رمضون که میشه یه حالی قلمبه میذاره وسط سفره افطارمون ، میگه الا و بلا انگشتری که فرستادم بفرست بیاد نمی خوامت واسه عاشقی  ، سال های اول یه چشمم خون بود و یک چشمم اشک ، گاهی وسوسه میشدم که عاشقی و روزه داری برای معشوقی به این بی وفایی رو بی خیال بشم و بچسبم به نوشابه خانواده که حداقل اسمش جمع و دوستی رو تداعی می کنه اما  کم کم فهمیدم این غم و غصه و ضد حال اول ماه مبارک بخدا مبارک است و از همون شرایط و احوالات یک ماه عاشقی ست ، باید اولش چشمت پرخون بشه بعد اگر توکل داشتی و ناز کشیدی هر موقع خودش خواست دوباره بساط رو تعطیل می کنه و انگشتری پس گرفته اش رو دوباره میفرسته ! حالا پوست کلفت شدم دیگر باور دارم که حکایت ما حکایت خسرو و شیرین نیست حکایت فرهاد و کوه و سنگ و تیشه و خواب و خیال است ! بازم دم لیلی گرم که اسمش کنار اسم آدم میاد

بابا بی خیال تو که قراره این انگشتری رو آخر های ماه برگردونی ، تو که قراره شب های قدر ببخشی همه مدیران عجول و بنده های گنه کارت را ! بعد 40 سال دربدری ضد حال نزن ، آخر قربونت بشم این چطور عاشق معشوقی ست ؟ تازه حساب من و تو چه ربطی داره به عهد و عیال مگه اونها هم مثل من جیگر مارمولک دارند ؟ مگر خودت تو صحن و سرای نجف قول ندادی آبروی دو دنیا بدی و تا امروز دادی ، خوب تو که از همه به احوالات من بهتر عالمی مگه چند سال دیگه مونده ، این هم رو تموم حال هایی که دادی

هر چی رو ازم بگیرند خیال و رویا رو که نمیتونند بگیرند ، چشم می بندم ، پرواز می کنم باز هم اون دور دورها و میرم تو حرمش و شکایت می کنم:

 

آن کیست از روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بـُوَد یاری چنان

سلطان کجـا عیـش نـهـان بـا رنـد بـازاری کـنــد

زان‌طرّه‌ی پرپیچ و خم‌سهل‌است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هرکس که عیّاری کنـد

بـا چشـم پر نـیـرنـگ او حافـظ مـکـن آهنـگ او

کــآن طـرّه‌ی شبـرنـگ او بسیـار طـرّاری کـنــد




طبقه بندی: اجتماعی،  بی حساب و كتاب،  ادبی،  خاطره،  طنز، 
برچسب ها: عشق، رمضان، قالیباف، منطقه 21،
دنبالک ها: رمضان در غربتی قریب،
نگارش در تاریخ سه شنبه 27 مرداد 1388 توسط شهرام خسروان
من از تو پنجره
تو از من پله ای ساخته ای
و روبرویت که می ایستم
لبخند که نه
غمی غریب
بر لبانت به دنیا می آید

خدا که حرفش را گفت
این چند سطر مانده را
می نویسم و
نقطه

فردا
تنها تصویری از تو می ماند
در قابی از آسمان
از خورشید
و من
که طاق باز
دراز کشیده ام
نه برف
نه باران
از آسمان
خاک می بارد
بر سرم
من داغ بوده ام
و تازه می فهمم
که چشم های تو کم کم
کم می شود
من تنها می شوم
تو تنها...
نه!
این فعل
حذف با قرینه معنا نمی شود
می دانم نمی شوی


طبقه بندی: شعر تصویری،  ادبی،  عکس، 
برچسب ها: عشق،
دنبالک ها: صاحبش،
Blog Skin