تبلیغات
رنگ زندگی - مطالب تهران امروز
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ جمعه 28 اسفند 1388 توسط شهرام خسروان

آسمان غرق خیال است ، کجایی آقا ؟

آخرین جمعه سال است ، کجایی آقا ؟

یک نفس عاشق اگر بود زمین می فهمید

عاشقی بی تو محال است ، کجایی آقا ؟

 

ایام مبارک

 




طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی،  مناجات،  تهران امروز ، 
برچسب ها: عید،
نگارش در تاریخ پنجشنبه 12 شهریور 1388 توسط شهرام خسروان

بچه ها کم کم جمع می شدند ، بعد افطار بود ، از همه مدل آدم تو جمع می دیدی ، از عقاید گوناگون سیاسی و از کارمند ساده تا مدیر دولتی ، همتی شده بود و آمده بودند این همت را بانجام برسانند ، حوزه ها تقسیم شد ، به هر نفر 3 تا مکان رسید و پول مورد نیاز بطور حدودی برای خرید بین افرادتقسیم و رسید تحویل اخذ شد ، رفتیم خوابیدیم تا سحر ، فردای آن روز میلاد امام حسن ع کریم مدینه بود و بنا شد از آن روز تا سالهای بعد که بنظرم هنوز هم در مشهد ادامه دارد در روز تولد امام تمام نانوایی های شهر نان رایگان بین مردم توزیع  کنند .

 مهم نیست کی هستی ، کی بودی ، کی میشی

مهم اینه که آدم برای آرامش وجدان خودش، برای کمک به همنوع ،برای آدم بودن و انسان بودن یک قدم بردارد .

برای اینکه هی مرتب الکی سنگ علی را به سینه نزنیم باید قدمی برداشت

امروز یا فردا ، راستی امروز بر اساس آمار ها تا این لحظه  165654 نفر مرده اند ،

فردا شاید برای من و تو و آن کودک در انتظار دیر باشد

 




طبقه بندی: اجتماعی،  تهران امروز ، 
برچسب ها: کریم مدینه، امام حسن، یتیم،
نگارش در تاریخ دوشنبه 2 شهریور 1388 توسط شهرام خسروان

از بچگی یادم دادند ، پدر و مادرم و دوستانی که زلال تر بودند از آب روان که خوب باشم یا سعی کنم که خوب باشم ، که محبت کنم ، که عاشق باشم ، که یالان دنیا ، که دیدی چه راحت عمر گذشت ؟

پر و بالم را زدند ، جگرم را پاره پاره کردند ، غریبه ها نه ، دوستان ، مانند شما

کم لطفی کردند

گذشتم و گذشتم ، هر چند وقت یک بار بهم میریزم ، طاقتم تموم میشه ، احساس می کنم کمرم در زیر فشار کم لطفی ها خورد شده ، یادم می افته به اون شخصیت تو فیلم ترمینیتور که منفجر می شد و تبدیل می شد به قطره های جیوه مانند و بعد دوباره این قطره ها جمع می شد و دوباره اون شخصیت شکل می گرفت ....

من هم تو روزهایی که همین شما عزیزانم منو له می کنید و داغون ، میریزم بهم و زبانم طعم شوری را می چشد ، یه گوشه خلوتی و درد دل با خدا ، که دنیا بی وفاست ، که از دوست بیادگار دردی دارم .... دوباره جمع میشم ، نباید بذارم دنیا منو له کنه ، منی که فرشته ها به جدم سجده کردند ، دوباره میشم همون آدم قبلی ، سرسخت و آماده مقابله با دنیا و همه بی وفایی هایش ، با زخم دل چه کنم

در کوی نیک نامان ما را گذر ندادند

گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

نکنید ، با هم اینقدر نیرنگ و بد گویی و نامردی نکنید ، آدم ها رو بخاطر خودشون بخواهید

فردا صبح دوباره من هستم و شما اما خدا را خدا را خدا را بس است

 

بنویس نام مرا بر کف دستت ای دوست

تا بهنگام قنوت نبری از یادم




طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی،  خاطره،  تهران امروز ، 
نگارش در تاریخ چهارشنبه 28 مرداد 1388 توسط شهرام خسروان

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

مرضیه برومند خالق وکارگردان سریال عروسکی « مدرسه موشها » بود که نقش اول آن سریال را خانم « کپل » بازی می کرد.

 در نشستی تلویزیونی مجری از خانم برومند پرسید: آیا شما خاطره ای از آن سریال دارید؟

ایشان گفتند: بلی ! چون ما با عروسک ها زیاد کار می کردیم قاعدتاً آنان کثیف می شدند که من مجبور بودم آنان را برای شستشو به خانه ببرم. او ادامه داد : یک بار كه بعد از شستن کُپل می خواستم او را به بند آویزان کنم گوش کپل را گرفتم

و به او گفتم: آخه کپل ، من به تو حسودیم می شه. چرا تو باید این قدر مشهور باشی ولی من که خالق و آفریدگار این اثر ، وکارگردان و بازیگردان تو می باشم ناشناس و گمنام بمانم !!!! . . . . . .

و من هم که کشته مرده این سوژه های ناب و ظریف هستم مثل همیشه به فکر فرو رفتم کمی دور خود چرخیدم و فکر کردم و کردم و كردم .

 . . . . . .

یادم آمد که چگونه خالق روزگار فوج فوج انسان هایی دوپا را از درون ، چون بادکنک باد می کند و این کپل های بادی را برای مدتی معلوم در « شهر آدم ها » رها می کند و فقط از آنها می خواهد تا خودشان

 « تنظیم باد » کنند و به آنها گوشزد می کند که هر که با دستورات ونسخه وی رژیم لاغری گرفت و وزنش را تنظیم کرد او را به بهشت می برد و هر که گوش نکرد به جهنم خواهد رفت !

 لذا برخی را رئیس و مدیر ، برخی را وکیل و وزیر ، این یکی را مهندس آن یکی را دکتر ، بعضی را هنرپیشه معروف گروهی را ورزشكار مشهور دیگری را برج ساز و آخری را کارخانه دار می کند تا حسابی کُپل ِ کُپل شوند.

ولی صد افسوس که این کپل های فراموشکار چنان در بازی روز و روزگار آنقدر سرگرم می شوند که کار وکارگردان رااز یاد می برند و متاسفانه وقتی از خواب بیدار می شوند که چشم شان کم سوست صدای تق تق زانو و جیر جیر عصا را با گوش های کرشان نمی فهمند و وقتی بیدار می شوند که خیلی خیلی دیر و دیر است.

مثال یکی از این کپل ها بیمار خودم بود

روزی در بیمارستان اختر در « الهیه تهران » در درمانگاه ویزیت می کردم که آقایی متشخص و مرتب با تشخیص دیابتیک فوت ( پای قندی ) مراجعه کرد او خیلی نگران بیماری خود برای قطع انگشتان پاهاش بود بعد از معاینه گفتم مشکلی از این لحاظ ندارید با تاکید بر ادامه درمان بیماری قندش و تجویز حمام بتادین و آنتی بیوتیک با نسخه ای او را ترخیص کردم او رفت ولی دوباره برگشت و روی صندلی مقابلم نشست !

کمی به هم نگاه کردیم ، پیش خود گفتم حتماً او از آن دسته بیمارانی است که زیاد می پرسند

لذا پس از كمی تامل اما با وسواس گفتم : آقا مشکلی ندارید

 ولی او گفت : من مشکل دارم !

 گفتم : چه مشکلی ؟

 گفت : آقای دکتر ! من در شهرك غرب و سعادت آباد دو برج ساخته ام و الان در همین الهیه مشغول ساختن برج دیگری هستم لذا من مشکل مالی ندارم ولی هر وقت دَر ِ یخچال را باز می کنم و انواع شیرینی جات و میوه جات و مرغ و ماهی و پلو را می بینم ولی نمی توانم مصرف کنم خیلی رنج می برم و اخیراً شدیداً افسرده شده ام ! چه كنم ؟ دارویی ، دوایی ، قرصی ؟

گفتم : سوالی بپرسم ؟

گفت : خواهش می کنم !

 گفتم : حاضرید همه برجها را بدهی سلامت خود را باز یابی !؟

 ناگهان سراسیمه بلند شد و با تاییدی قاطع ، جوری به ارواح تمام آباء و اجداد و نیاکانش قسم خورد و طوری چهارده معصوم را ردیف کرد که من و انترن ها و رزیدنتها تا چندین و چند روز می خندیدیم . . . . .

گرچه دیدیم و شنیدیم و خندیدیم ! ولی او رفت . . . . . كه رفت . . . . .

. . . . . . . .

من در عجبم كه :

چرا خداوند هر وقت از دست این کپل های بادکنکی خسته می شود چرا آنان را از بیرون سوزن نمی زند تا همه ببینند و عبرت بگیرند .

و از شما چه پنهان كه :

کسی که از بیرون همه به مال و منال و موقعیت او قبطه می خوردند ، خدا ، او را از درون سوزن زده بود نه سوزن انسولین که آن سوزن نیشتر الهی بود چون او با همه پولهایش آنچه را که می خواست

نمی توانست بخورد . برجها روز به روز گرانتر ویخچال روز به روز پر تر و پرتر می شد ولی او روز به روز گشنه تر و گشنه تر می شد !!!

چرا؟

نمی دانم چرا ؟ ولی شاید . . . شاید چی ؟

شاید او مصاحبه چندین سال قبل ِ دختر بچه ای فقیر را در ماه رمضان ند یده بود که از زندگیش می گفت او به همراه پدر بیمار در بسترش ، و مادر و خواهرش زندگی می كرد آنان چون خانه نداشتند با کمک مردم در کنار مدرسه یا مسجدی چهار ستونی فلزی و چند متری درست کرده بودند که بالای آن یک شیروانی سوراخ بود.

خبرنگار از او پرسید : روز و شب را چگونه می گذرانی؟

واین نازنین ده دوازده ساله خیلی زیبا گفت : روزها رایكجور به شب میرسونم و شبها می خوابم هر وقت كه باران از سورا خهای شیروانی وارد می شه ومن با قطره های باران بیدار میشم دستهایم را به آسمان بلند می کنم و از خدا می خواهم باران قطع شود

و خدا هم قبول می کند و دیر یا زود با ران قطع می شود ! !  

آره !

 به همین راحتی " باران قطع می شود " !!!

تازه اون روز فهمیدم : چرا کاروانی که با پاهای برهنه و با بیرق های رنگارنگ با دعاها و ادعیه گوناگون راهی كوه وصحرا میشوند تا نماز باران بخوانند دست خالی بر می گردند .

تازه اون روز فهمیدم : چرا زاینده رود خشک می شود .

تازه اون روز فهمیدم :

 چرا مدت هاست از خشكسالی رنج می بریم

چون در " شهر آدم ها " دستانی کوچک با قلب هایی بزرگ ولی صداهایی بزرگ و بزرگ تر با شاه بیت غزل حافظ یعنی « سوز دل، اشک روان، آه سحر، ناله شب » در گوش خدا چنان رسا و شیوا داد می زنند که ای خدا !!! . . . . . تو دیگه چرا ؟؟؟؟

باران دیگه بسه ما خیس شدیم ، آخه بسه ! بسه ! بسه ! . . .

وخدا ؟

و خدا هم كه خدای ِ همه است به ناچار مجبور می شود تا گوش کند چون او مال ِ همه هست !

واقعا چه مصیبتی ست خدایی ! ! !

 و خودمونیم : " عجب صبری خدا دارد  "

آری

مشکل آن برج ساز لاغر و تکیده اما از درون کاملاً کُپل و كپل این بود که یادش رفته بود كه چه بخواهد و چه نخواهد مقداری از مالش مال خودش نیست مال این جماعت بی خانمان است

ای کاش اگر او دوست نداشت توصیه و پند بزرگان واولیاء دین را در وصول خمس وزکات را بپذیرد

 

ولی چه خوب بود در کنج یکی از دیوارهای " برج شهرک غرب " ذهنش وصیت و نصیحت هنرمند و

سوپر استار ِ" کشورهای غرب " یعنی چارلی چاپلین به دخترش را به خاطر می سپرد که گفت :

دخترم : " همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : دومین سکه مال من نیست ، این باید مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ".

و باز چه خوب بود بر سَر دَر ِ " برج الهیه " ذهنش وصیت " الهه ِی" قدرت وشوکت  رُم  باستان یعنی اسکندر مقدونی را حک می کرد که گفت " هر گاه از دنیا رفتم دو دستم را از تابوت بیرون گذارید تا همه ببینند اسکندر با دست خالی رفت "

ودر آخرچه خوب بود او حداقل با ترمیم شیروونی آلونک های شهر مان برای خود برجی از سعادت در

" سعادت آباد " بهشت جاوید ان می خرید

 

 کاری که برخی کردند و بعضی نکردند !

گرچه برج ها استوارواستوارترماندند ولی همه آمدند و رفتند

ولی خوشا به احوال آنان که خوب رفتند

چرا ؟  

چون خوب وخوب تر ماندند !

که به قول سعدی :

 سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

  

دکتر مجتبی کرباسچی

 

آذر . . . . . . 1386




طبقه بندی: اجتماعی،  تهران امروز ،  خاطره، 
برچسب ها: کپل، بیماری قند، دیابت، دکتر کرباسچی،
دنبالک ها: نویسنده مقاله،
نگارش در تاریخ جمعه 23 مرداد 1388 توسط شهرام خسروان

پنجشنبه این هفته طور دیگری بود

بغل بغل گل های رنگارنگ کنار جاده

بهشت زهرا س

بنز سواری

غسالخانه و ضجه و ضجه  

نماز میت در میان همهمه بلند زنگ های موبایل

رفقای سیاه پوش

پارکینگ بی صاحب و پر دردسر

اعلامیه فوری و لباس مشکی های آویزان

و آغوش دوستی که نمیدونی چطوری به اون رفتن پدرش را تسلیت بگویی

قطعات جدید 310 تا 320

آپارتمانی  و مدرن

نمیدونی تو کجای اون هستی

ترافیک

خاک

پیاده روی و تیغ بی رحم آفتاب

زیارت عاشورا ، چه گرم بوده کربلا ، کجاست این شربت نذری

نعره مداح ژل زده

سرازیری قبر

سنگ لحد

فرقون خاک

ناهار تشریف بیاورید فلان جا

و عقب گرد و فرار دوباره بسوی زندگی

من نمی میرم ، حداقل حالا حالا ها نه

چقدر مردن تو تابستون و زمستون بده ، یادم باشد تو بهار بمیرم

آخر خط اینجاست ؟ من فکر نمی کردم

حالا چه فرق می کنه اینجا باشه یا تو مقبره اختصاصی

یه تابلو آهنی کوچک مشکی که نه  کد پستی داره نه تلفن

قطعه و ردیف و بلوک و آخرش هم میذارند سر در آپارتمان جدیدت

کفن کفنه ، مردن هم برای همه مردن

چه شد آن وعده حور العین بهشتی حاجی گریدوف

دوباره خاک و خاک و خاک

کولر ماشین رو که میزنی خاک میپاشه تو صورتت و تازه متوجه میشوی کاسه سرت داره میترکه و صورتت از معجون خاک بد بوی قبرستان و اشک و آب حسابی کاه گل شده

و آخر خط آب یخ صلواتی

و عبور از کنار مزار شهدا

خدا رحمت کنه

خصوصا منو

که نمیدونم کجای این دنیا هستم

 

 




طبقه بندی: اجتماعی،  خاطره،  تهران امروز ، 
برچسب ها: بهشت زهرا، تشیع، پدر، مرگ،
(تعداد کل صفحات:4)      1   2   3   4  

Blog Skin