تبلیغات
رنگ زندگی - مطالب خاطره
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ شنبه 27 مرداد 1386 توسط شهرام خسروان

رفیق با مرام به این میگن

بخاطر تشنگی بچه ها غیرتی بشی

بزنی به دل دشمن

به آب برسی

 دو روز است آب نخورده ای

بخاطر دوست

قبل از او آب نخوری

آی با مرام

اینه مرام

یادمه موقعی که مشرف شده بودم کربلا ساعت های حدود 10 شب نزدیک کربلا شده بودیم حاج حسن که 6 سال اسیر بود شروع کرده بود زیر لب زمزمه

که از زآغاز عهدی کرده ام تا جان فدای تو کنم

بشکسته بادا پشت حان گر عهد و پیمان بشکنم

گنبد آقا ابوالفضل قبل از حرم امام حسین دیده می شود مردم کربلا آنقدر به حضرت ابوالفضل اعتقاد دارند که در صورتی که در موردی اختلاف پیدا کنند به حرم حضرت ابوالفضل می روند و در صورتی که فرد مثلا بدهکار به حضرت قسم بخورد که بدهی اش را داده او را به حضرت وا می گذارند

عید بر شما مبارک و خصوصا بر جانبازان عزیز از یاد رفته های عزیز

شعبان شد و پیک عشق از راه آمد

عطر نفس بقیه الله آمد

 با جلوه سجادو ابوالفضل و حسین

یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد

بوسیدن دستی که نبود

اگه دلت هوای اما حسین رو  کرده  بدون برای ورود به حرم امام حسین اول به حرم حضرت ابوالفضل می روند و اذن می گیرند




طبقه بندی: خاطره، 
نگارش در تاریخ جمعه 19 مرداد 1386 توسط شهرام خسروان

درست ۵ سال پیش بود كه شب مبعث دعوت شدیم به یه مجلس ، نوبت سخنرانی روحانی رسید و یه شیخ جوان ولی بد سیما اومد رو منبر ، تو دلم گفتم ببین حالا باید یه ساعت اراجیف این یارو رو گوش كنیم ! صداش كه در اومد تا اعماق وجودم رفت و آخرهای صحبتش كه همه سرشار بود از جلوه های مهر و محبت رسول الله به خودم اومدم و دیدم حالم عوض شده  ، بخودم گفتم دیدی راجع به بنده خدا چه جوری قضاوت كردی ؟ همونجا پشیمون شدم و نذر كردم 4 هفته دعای توسل تو خونه ام بذارم و شام هم بدم ! یكی از بچه ها هم گفت هفته پنجم با من ، خلاصه هفته پنجم كه تو ماه رمضون افتاده بود من از تو همون مجلس راهی كربلای نطلبیده شدم و رفتم و رفتم و رفتم ، حسین ، ابوالفضل ، زینب ، رقیه و ایوان نجف علی و كاظمین و سامرا و خلاصه شدم عاشق ! سال بعد هم نطلبیده حج واجب رفتم و شدم حاجی ، مدتها گذشت تا تو یه مجلس دوباره همون روحانی رو دیدم ، آخر مجلس گفتم حاج آقا برسونمتون و تو راه داستان رو بهش گفتم و حلالیت طلبیدم .

واین بود آنچه بر من در شب مبعث گذشت
قدر امشب رو بدونید

ریا نباشه عکس هم کار خودم است




طبقه بندی: خاطره، 
نگارش در تاریخ چهارشنبه 13 تیر 1386 توسط شهرام خسروان

پروردمت به ناز     تا     بنشینمت بپای         ای گل  چرا به خاک سیه می نشانی ام

دریاب دست من که به پیری رسی جوان         آخر   به پیش پای تو گم شد   جوانی ام

با صد هزار  زخم زبان   زنده ام   هنوز            گردون گمان نداشت باین سخت جانی ام

اون روزها محله های اطراف شهر برای خودش داستانی داشت
نگهبانی شبانه نوبتی همسایه ها زمانی که یه دزد از خدا بی خبر به اون محله راه پیدا میکرد
صدای بوق شیپوری موتوری که شیر می فروخت
تلویزیون نگاه کردن جمعی همسایه ها تو تنها خونه ای که تلویزیون داشت خصوصاً سریال سرکار استوار

و صد البته گذر گله های گوسفند
حدود سال ۵۰ من ۴ سالم بود
رفتگر محل بعد از اتمام کار روزانه اش تعدادی گوسفند داشت و اونها رو میبرد برای چرا
آخر کوچه ما باز می شد به یک صحرای وسیع و سرسبز
من که عاشق گوسفند بودم از فرصتی که مادرم تو حیاط زیر سایه درخت بید رو تخت چوبی نشسته بود و با یکی از خانم های همسایه گپ می زد استفاده کردم و رفتم سراغ کیفش !
دو سه تا دو زاری (‌۲ ریالی ) و چند تا هم ۱ ریالی یا یک قرونی برداشتم و یواشکی جیم زدم به صحرا و سراغ رفتگر محل اقا رضا برای خرید گوسفند
آقا رضا داشت سر بسرم میذاشت که کدوم گوسفند رو میخوای و من هم مردد بودم کدوم یکی رو انتخاب کنم که از دور دیدم مادرم با یکی از خانم های همسایه چادر بسر دارند میدوند ......
فکر میکنم آخرین باری بود تو عمرم که بی اجازه سر کیف کسی رفتم

امروز تو اون صحرا آپارتمانهای ۴ - ۵ طبقه بالا رفته و اون گوسفند ها رو فرزند من فقط میتونه تو تلویزیون ببینه - از اقا رضا هم خبر ندارم
مادر هم دیگه حال تنبیه رو نداره ولی هنوز همونطور عزیزه و با ابهت

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید: “ می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟” خداوند پاسخ داد: “ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:‌“ من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم.”
خداوند او را نوازش کرد و گفت: “ فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.” کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” - فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: “ خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.

قدر مادر هاتونو تا اونها رو دارید بدونید





طبقه بندی: خاطره، 
نگارش در تاریخ شنبه 5 اسفند 1385 توسط شهرام خسروان

صداقت بچگی همین بس كه پسرم فرم نظر خواهی مدرسه رو چنان بی ریا پر كرده كه انگار قاضی دادگاه است ! به نظرش راجع به معاونین مدرسه و مربی بهداشت توجه نمایید




طبقه بندی: خاطره، 
نگارش در تاریخ دوشنبه 30 مرداد 1385 توسط شهرام خسروان

درست 4 سال پیش بود كه شب مبعث دعوت شدیم به یه مجلس ، نوبت سخنرانی روحانی رسید و یه شیخ جوان ولی بد سیما اومد رو منبر ، تو دلم گفتم ببین حالا باید یه ساعت اراجیف این یارو رو گوش كنیم ! صداش كه در اومد تا اعماق وجودم رفت و آخرهای صحبتش كه همه سرشار بود از جلوه های مهر و محبت رسول الله به خودم اومدم و دیدم دارم گریه می كنم ، بخودم گفتم دیدی راجع به بنده خدا چه جوری قضاوت كردی ؟ همونجا پشیمون شدم و نذر كردم 4 هفته دعای توسل تو خونه ام بذارم و شام هم بدم ! یكی از بچه ها هم گفت هفته پنجم با من ، خلاصه هفته پنجم كه تو ماه رمضون افتاده بود من از تو همون مجلس راهی كربلای نطلبیده شدم و رفتم و رفتم و رفتم ، حسین ، ابوالفضل ، زینب ، رقیه و ایوان نجف علی و كاظمین و سامرا و خلاصه شدم عاشق ! سال بعد هم نطلبیده حج واجب رفتم و شدم حاجی ، مدتها گذشت تا تو یه مجلس دوباره همون روحانی رو دیدم ، آخر مجلس گفتم حاج آقا برسونمتون و تو راه داستان رو بهش گفتم و حلالیت طلبیدم .

خاك كربلا و صحرای عرفات كه هر دو بوی حسین رو میده منو از خیلی از عادت های بد مانند كینه نجات داد ......




طبقه بندی: خاطره، 

(تعداد کل صفحات:7)      ...   3   4   5   6   7  

Blog Skin