تبلیغات
رنگ زندگی - مطالب خاطره
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ چهارشنبه 28 مرداد 1388 توسط شهرام خسروان

 

Image hosted by allyoucanupload.com

 

مرضیه برومند خالق وکارگردان سریال عروسکی « مدرسه موشها » بود که نقش اول آن سریال را خانم « کپل » بازی می کرد.

 در نشستی تلویزیونی مجری از خانم برومند پرسید: آیا شما خاطره ای از آن سریال دارید؟

ایشان گفتند: بلی ! چون ما با عروسک ها زیاد کار می کردیم قاعدتاً آنان کثیف می شدند که من مجبور بودم آنان را برای شستشو به خانه ببرم. او ادامه داد : یک بار كه بعد از شستن کُپل می خواستم او را به بند آویزان کنم گوش کپل را گرفتم

و به او گفتم: آخه کپل ، من به تو حسودیم می شه. چرا تو باید این قدر مشهور باشی ولی من که خالق و آفریدگار این اثر ، وکارگردان و بازیگردان تو می باشم ناشناس و گمنام بمانم !!!! . . . . . .

و من هم که کشته مرده این سوژه های ناب و ظریف هستم مثل همیشه به فکر فرو رفتم کمی دور خود چرخیدم و فکر کردم و کردم و كردم .

 . . . . . .

یادم آمد که چگونه خالق روزگار فوج فوج انسان هایی دوپا را از درون ، چون بادکنک باد می کند و این کپل های بادی را برای مدتی معلوم در « شهر آدم ها » رها می کند و فقط از آنها می خواهد تا خودشان

 « تنظیم باد » کنند و به آنها گوشزد می کند که هر که با دستورات ونسخه وی رژیم لاغری گرفت و وزنش را تنظیم کرد او را به بهشت می برد و هر که گوش نکرد به جهنم خواهد رفت !

 لذا برخی را رئیس و مدیر ، برخی را وکیل و وزیر ، این یکی را مهندس آن یکی را دکتر ، بعضی را هنرپیشه معروف گروهی را ورزشكار مشهور دیگری را برج ساز و آخری را کارخانه دار می کند تا حسابی کُپل ِ کُپل شوند.

ولی صد افسوس که این کپل های فراموشکار چنان در بازی روز و روزگار آنقدر سرگرم می شوند که کار وکارگردان رااز یاد می برند و متاسفانه وقتی از خواب بیدار می شوند که چشم شان کم سوست صدای تق تق زانو و جیر جیر عصا را با گوش های کرشان نمی فهمند و وقتی بیدار می شوند که خیلی خیلی دیر و دیر است.

مثال یکی از این کپل ها بیمار خودم بود

روزی در بیمارستان اختر در « الهیه تهران » در درمانگاه ویزیت می کردم که آقایی متشخص و مرتب با تشخیص دیابتیک فوت ( پای قندی ) مراجعه کرد او خیلی نگران بیماری خود برای قطع انگشتان پاهاش بود بعد از معاینه گفتم مشکلی از این لحاظ ندارید با تاکید بر ادامه درمان بیماری قندش و تجویز حمام بتادین و آنتی بیوتیک با نسخه ای او را ترخیص کردم او رفت ولی دوباره برگشت و روی صندلی مقابلم نشست !

کمی به هم نگاه کردیم ، پیش خود گفتم حتماً او از آن دسته بیمارانی است که زیاد می پرسند

لذا پس از كمی تامل اما با وسواس گفتم : آقا مشکلی ندارید

 ولی او گفت : من مشکل دارم !

 گفتم : چه مشکلی ؟

 گفت : آقای دکتر ! من در شهرك غرب و سعادت آباد دو برج ساخته ام و الان در همین الهیه مشغول ساختن برج دیگری هستم لذا من مشکل مالی ندارم ولی هر وقت دَر ِ یخچال را باز می کنم و انواع شیرینی جات و میوه جات و مرغ و ماهی و پلو را می بینم ولی نمی توانم مصرف کنم خیلی رنج می برم و اخیراً شدیداً افسرده شده ام ! چه كنم ؟ دارویی ، دوایی ، قرصی ؟

گفتم : سوالی بپرسم ؟

گفت : خواهش می کنم !

 گفتم : حاضرید همه برجها را بدهی سلامت خود را باز یابی !؟

 ناگهان سراسیمه بلند شد و با تاییدی قاطع ، جوری به ارواح تمام آباء و اجداد و نیاکانش قسم خورد و طوری چهارده معصوم را ردیف کرد که من و انترن ها و رزیدنتها تا چندین و چند روز می خندیدیم . . . . .

گرچه دیدیم و شنیدیم و خندیدیم ! ولی او رفت . . . . . كه رفت . . . . .

. . . . . . . .

من در عجبم كه :

چرا خداوند هر وقت از دست این کپل های بادکنکی خسته می شود چرا آنان را از بیرون سوزن نمی زند تا همه ببینند و عبرت بگیرند .

و از شما چه پنهان كه :

کسی که از بیرون همه به مال و منال و موقعیت او قبطه می خوردند ، خدا ، او را از درون سوزن زده بود نه سوزن انسولین که آن سوزن نیشتر الهی بود چون او با همه پولهایش آنچه را که می خواست

نمی توانست بخورد . برجها روز به روز گرانتر ویخچال روز به روز پر تر و پرتر می شد ولی او روز به روز گشنه تر و گشنه تر می شد !!!

چرا؟

نمی دانم چرا ؟ ولی شاید . . . شاید چی ؟

شاید او مصاحبه چندین سال قبل ِ دختر بچه ای فقیر را در ماه رمضان ند یده بود که از زندگیش می گفت او به همراه پدر بیمار در بسترش ، و مادر و خواهرش زندگی می كرد آنان چون خانه نداشتند با کمک مردم در کنار مدرسه یا مسجدی چهار ستونی فلزی و چند متری درست کرده بودند که بالای آن یک شیروانی سوراخ بود.

خبرنگار از او پرسید : روز و شب را چگونه می گذرانی؟

واین نازنین ده دوازده ساله خیلی زیبا گفت : روزها رایكجور به شب میرسونم و شبها می خوابم هر وقت كه باران از سورا خهای شیروانی وارد می شه ومن با قطره های باران بیدار میشم دستهایم را به آسمان بلند می کنم و از خدا می خواهم باران قطع شود

و خدا هم قبول می کند و دیر یا زود با ران قطع می شود ! !  

آره !

 به همین راحتی " باران قطع می شود " !!!

تازه اون روز فهمیدم : چرا کاروانی که با پاهای برهنه و با بیرق های رنگارنگ با دعاها و ادعیه گوناگون راهی كوه وصحرا میشوند تا نماز باران بخوانند دست خالی بر می گردند .

تازه اون روز فهمیدم : چرا زاینده رود خشک می شود .

تازه اون روز فهمیدم :

 چرا مدت هاست از خشكسالی رنج می بریم

چون در " شهر آدم ها " دستانی کوچک با قلب هایی بزرگ ولی صداهایی بزرگ و بزرگ تر با شاه بیت غزل حافظ یعنی « سوز دل، اشک روان، آه سحر، ناله شب » در گوش خدا چنان رسا و شیوا داد می زنند که ای خدا !!! . . . . . تو دیگه چرا ؟؟؟؟

باران دیگه بسه ما خیس شدیم ، آخه بسه ! بسه ! بسه ! . . .

وخدا ؟

و خدا هم كه خدای ِ همه است به ناچار مجبور می شود تا گوش کند چون او مال ِ همه هست !

واقعا چه مصیبتی ست خدایی ! ! !

 و خودمونیم : " عجب صبری خدا دارد  "

آری

مشکل آن برج ساز لاغر و تکیده اما از درون کاملاً کُپل و كپل این بود که یادش رفته بود كه چه بخواهد و چه نخواهد مقداری از مالش مال خودش نیست مال این جماعت بی خانمان است

ای کاش اگر او دوست نداشت توصیه و پند بزرگان واولیاء دین را در وصول خمس وزکات را بپذیرد

 

ولی چه خوب بود در کنج یکی از دیوارهای " برج شهرک غرب " ذهنش وصیت و نصیحت هنرمند و

سوپر استار ِ" کشورهای غرب " یعنی چارلی چاپلین به دخترش را به خاطر می سپرد که گفت :

دخترم : " همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : دومین سکه مال من نیست ، این باید مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ".

و باز چه خوب بود بر سَر دَر ِ " برج الهیه " ذهنش وصیت " الهه ِی" قدرت وشوکت  رُم  باستان یعنی اسکندر مقدونی را حک می کرد که گفت " هر گاه از دنیا رفتم دو دستم را از تابوت بیرون گذارید تا همه ببینند اسکندر با دست خالی رفت "

ودر آخرچه خوب بود او حداقل با ترمیم شیروونی آلونک های شهر مان برای خود برجی از سعادت در

" سعادت آباد " بهشت جاوید ان می خرید

 

 کاری که برخی کردند و بعضی نکردند !

گرچه برج ها استوارواستوارترماندند ولی همه آمدند و رفتند

ولی خوشا به احوال آنان که خوب رفتند

چرا ؟  

چون خوب وخوب تر ماندند !

که به قول سعدی :

 سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز

مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

  

دکتر مجتبی کرباسچی

 

آذر . . . . . . 1386




طبقه بندی: اجتماعی،  تهران امروز ،  خاطره، 
برچسب ها: کپل، بیماری قند، دیابت، دکتر کرباسچی،
دنبالک ها: نویسنده مقاله،
نگارش در تاریخ جمعه 23 مرداد 1388 توسط شهرام خسروان

پنجشنبه این هفته طور دیگری بود

بغل بغل گل های رنگارنگ کنار جاده

بهشت زهرا س

بنز سواری

غسالخانه و ضجه و ضجه  

نماز میت در میان همهمه بلند زنگ های موبایل

رفقای سیاه پوش

پارکینگ بی صاحب و پر دردسر

اعلامیه فوری و لباس مشکی های آویزان

و آغوش دوستی که نمیدونی چطوری به اون رفتن پدرش را تسلیت بگویی

قطعات جدید 310 تا 320

آپارتمانی  و مدرن

نمیدونی تو کجای اون هستی

ترافیک

خاک

پیاده روی و تیغ بی رحم آفتاب

زیارت عاشورا ، چه گرم بوده کربلا ، کجاست این شربت نذری

نعره مداح ژل زده

سرازیری قبر

سنگ لحد

فرقون خاک

ناهار تشریف بیاورید فلان جا

و عقب گرد و فرار دوباره بسوی زندگی

من نمی میرم ، حداقل حالا حالا ها نه

چقدر مردن تو تابستون و زمستون بده ، یادم باشد تو بهار بمیرم

آخر خط اینجاست ؟ من فکر نمی کردم

حالا چه فرق می کنه اینجا باشه یا تو مقبره اختصاصی

یه تابلو آهنی کوچک مشکی که نه  کد پستی داره نه تلفن

قطعه و ردیف و بلوک و آخرش هم میذارند سر در آپارتمان جدیدت

کفن کفنه ، مردن هم برای همه مردن

چه شد آن وعده حور العین بهشتی حاجی گریدوف

دوباره خاک و خاک و خاک

کولر ماشین رو که میزنی خاک میپاشه تو صورتت و تازه متوجه میشوی کاسه سرت داره میترکه و صورتت از معجون خاک بد بوی قبرستان و اشک و آب حسابی کاه گل شده

و آخر خط آب یخ صلواتی

و عبور از کنار مزار شهدا

خدا رحمت کنه

خصوصا منو

که نمیدونم کجای این دنیا هستم

 

 




طبقه بندی: اجتماعی،  خاطره،  تهران امروز ، 
برچسب ها: بهشت زهرا، تشیع، پدر، مرگ،
نگارش در تاریخ سه شنبه 30 تیر 1388 توسط شهرام خسروان

نامزد بودیم که هدیه تعدادی از کتاب های اسماعیل فصیح رو گرفتم

ثریا در اغما - درد سیاوش - داستان جاوید - شراب خام و ....

مدت ها زمستان 62 ممنوع بود تا روزی بالاخره خوندمش

دوران زیبایی را با اسماعیل فصیح گذراندم

ایام تنهایی و نا امیدی

و چون شنیدم که از بی انصافی و ناملایمات دنیا از این دیار پر کشیده  دلم گرفت و از خدا آرزو کردم سعادت و رحمتش را

یادم افتاد از  مسعود ده نمکی در سال هایی که ساز مخالف می زد  و بعد از مسابقه فوتبال ایران و آمریکا و موضوع مهدوی کیا توی روزنامه اش نوشت : کاش حاج همت هم گل زده بود

 

 




طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی،  خاطره،  تهران امروز ، 
برچسب ها: فصیح،
دنبالک ها: گفت‌وگو با اسماعیل فصیح، اسماعیل فصیح درگذشت،
نگارش در تاریخ یکشنبه 28 تیر 1388 توسط شهرام خسروان

اگر هزار سال دیگر هم عمر بگیرم

اگر هزار بار دیگر هم بگویند از مبعث بگو

جز نوشته هایم مربوط به سال 82 چیزی نخواهم گفت

و اقرار می کنم که محمد پیامبر خدا و مهربان ترین آنان است

زندگی من در شب مبعث دگرگون و سریع شد ، سریع برای رسیدن به خودش و خدایش

و پیشنهاد می دهم این شب را فراموش نکنید

یا ولی مهربان



روزی یک مرد با خداوند مکالمه ای داشت : "خداوندا! دوست دارم
بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت
کرد و یکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، درست در وسط
اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود ، که آنقدر
بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد ، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار
لاغر مردنی و مریض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند ، آنها در دست
خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای
بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود
را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند ، اما از آن جایی که
این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود ، نمی توانستند دستشان را
برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند . مرد روحانی با دیدن صحنه
بدبختی و عذاب آنها غمگین شد ، خداوند گفت : "تو جهنم را دیدی ، حال نوبت
بهشت است" ، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد ، آنجا هم
دقیقا مثل اتاق قبلی بود ، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور
میز ، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ، ولی به
اندازه کافی قوی و چاق بوده ، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت :
"
خداوندا نمی فهمم؟!" ، خداوند پاسخ داد : "ساده است ، فقط احتیاج به یک
مهارت دارد ، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند ، در
حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند !" هنگامی
که موسی فوت می کرد ، به شما می اندیشید ، هنگامی که عیسی مصلوب می شد ،
به شما فکر می کرد ، هنگامی که محمد (ص) وفات می یافت نیز به شما می
اندیشید ، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند
، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را
دوست داشته باشید ، که به همنوع خود مهربانی نمایید ، که همسایه خود را
دوست بدارید ، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی)
نخواهد شد .




طبقه بندی: ادبی،  خاطره، 
برچسب ها: مبعث،
دنبالک ها: مبعث،
نگارش در تاریخ یکشنبه 14 تیر 1388 توسط شهرام خسروان

پله های مطب پدر بزرگ که ما به اون محکمه می گفتیم شیب تندی داشت و من و عموی کوچکم وقتی از اون پله ها می خواستیم بریم بالا به نفس نفس می افتادیم ، محکمه آقا جان سه تا اتاق داشت ، اتاق اول یه هالی بود برای انتظار مریض ها و اتاق سمت چپ رو به خیابون توش صندلی و دم و دستگاه دندون کشیدن و دندون پر کردن بود که من از اون اتاق اصلاً خوشم نمی اومد و همیشه هم بوی میخک می داد و اتاق سمت راستی هم کارگاه دندان سازی بود ، عشق من

تو اتاق انتظار یه ساعت بزرگ بود که سر ساعت صدای بیگ بن لندن رو در می آورد و تو کارگاه یه دستگاه قدیمی بود که با پا کار می کرد و باهاش اون قدیم ها دندون پر می کردند ، هر موقع که آقا جان نبود ما مشغول ور رفتن با این دستگاه بودیم . راستی ما به پدر بزرگمون آقا جان می گفتیم ، یعنی قدیم ها اسم های بزرگ تر ها همیشه با عزیز یا جان همراه بود نه ددی و مامی و ....

شیرین ترین خاطره ام از محکمه موقعی بود که آقا جان موم های تیکه تیکه رو می ریخت تو یه قوطی فلزی و روی گاز رو میزی مخصوص دندان سازی می گذاشت و بعد که این موم ها آب می شد یه شیشه پر آب رو می کرد تو موم و موم ها می چسبید دور شیشه و بعد که با چاقو برش می خورد یه صفحه نازک موم درست می شد که برای ساخت دندون ها ازش استفاده می کردند .

روزهای بچگی روزهای خوبی بود ، خونه پدر بزرگ هم تنها جایی از دنیا بود که من هیچ موقع ازش سیر نمی شدم ، آسمون شب هایش پر ستاره بود و خوابیدن تو ملحفه های خنک و نم دار تو تابستون حالی می داد و ریش های زبر آقا جان دمار از روزگار آدم در می آورد ، راستش سالهاست ستاره یی تو آسمون این شهر شلوغ دیگر نمی بینم .

نواهای الهی العفو آقا جان صبح زود آدمو از خواب بیدار می کرد و بعد اون هم نون و پنیر و انگور صبح هایش همیشه بنام و یاد او ثبت شده است . درخت شاتوت تو حیاط و حوض آبی که رفتن بداخلش همراه با برخورد فیزیکی بود .....

یه بار زمانی که دانشجوی اهواز بودم و داشتیم با پدرم می رفتیم راه آهن آقا جان هم اومد و تو راه یواشکی یه چیزی کرد تو جیبم ، بعداً فهمیدم 20 برگ اسکناس 20 تومانی بود که جمعاً می شد 400 تومان ، هنوز مزه اون 400 تومن زیر زبونمه ، کمه ؟ اون موقع من با 700 تومان یه ماه رو می گذروندم و 400 تومان خیلی پول بود .

پدر بزرگ یک شب بعد از نماز مغرب و اعشا تو بغل بابا رفت و رفت و رفت

حالا گاه بگاه به خوابم میاد ، اما همیشه احساس می کنم اون زنده است

بعد بابا بزرگ یا آقا جون حالا بابا پر رنگ تر شده بود ، بابایی که من اون موقع ها نمی دونستم چقدر داره برای بچه هایش زحمت می کشه ، اون دو سه تا ایراد بزرگ داشت که پس از سالها اون ایراد ها بمن هم به ارث رسیده است ، موز دوست نداشت ، شیرینی و شکلات دوست نداشت ، از مرغ هم بالشو دوست داشت .

تنها چیزی که یادمه اینه که اون موقع ها آرزو داشتم یه روزی برسه که به پدرم بگم پدر جان شما دیگه زحمت نکش از امروز خرج خونه و زندگی با من !

از اون آرزوها سال ها گذشته ولی هنوز هم من هستم که به پدرم محتاجم و گاه که می بینم با بالا رفتن سنش و گذشتن سال ها از بازنشستگی اش نمی تونم کمکی بکنم تمامی غم های دنیا رو سرم خراب میشه ولی تلاش می کنم تا جایی که میتونم خیالش از سمت من راحت باشه تا به بقیه خانواده برسه ،

راستش تنها کاری که میشه کرد این است که سعی کنیم برای فرزندانمان پدری خوب باشیم .

فردا روز پدر است ، من تنها نعمتی که دارم اینه که سعی می کنم خاک پای پدر و مادرم را سرمه چشم کنم گر چه می دانم خیلی کم است اما هیچگاه از داشتن پدر و مادری معلم و رنج کشیده ناراحت نبودم ، پدرم برای من همیشه الگوی تلاش و همت بوده و هست .

در این روزهای نزدیک به تولد عزیز مومنان علی ع و روز پدر امیدوارم

خداوند کریم هیچ پدری رو شرمنده بچه هایش نکند

خداوندا تمامی پدران رفته را ببخش و بیامرز بخاطر محبتی که به فرزندانشان داشتند

مباش جان پدر غافل از مقام پدر 

که واجب است به فرزند احترام پدر

اگر  زمانه  به  نام  تو  افتخار  کند

تو در زمانه مکن فخر جز به نام پدر

خدایا مرا چنان كن كه از والدینم همچون از پادشاه ستمكار بترسم، و همچون مادر مهربان درباره ایشان خوش رفتارى كنم. فرمانبردارى و نیكوكارى درباره ایشان را در نظرم از لذت خواب در چشم خواب آلوده لذیذتر، و در كام دلم از شربت گوارا در مذاق تشنه گواراتر ساز. تا آرزوى ایشان را بر آرزوى خود ترجیح دهم و خشنودى‏شان را بر خوشنودى خود بگزینم، و نیكوئى ایشان را درباره خود هر چند كم باشد افزون بینم و نیكوئى خویش را درباره ایشان گر چه بسیار باشد كم شمارم.

اى كسى كه بدیها را به چندین برابرش از خوبیها تبدیل مى‏كنى.خدایا هر تندروى كه در گفتار با من كرده‏اند، یا هر زیاده روى كه درباره من روا داشته‏اند، یا هر حق كه از من فرو گذاشته‏اند، یا هر وظیفه كه در انجامش درباره من كوتاهى كرده‏اند، پس من آن را به ایشان بخشیدم، و آن را وسیله احسان درباره ایشان ساختم، و از تو مى‏خواهم كه بار وبال آن را از دوش ایشان فرو گذارى، زیرا كه من نسبت به خود گمان بد به ایشان نمى‏برم، و ایشان را در مهربانى نسبت به خود مسامحه كار نمى‏دانم، و از آنچه درباره‏ام انجام داده‏اند ناراضى نیستم

خدایا اگر ایشان را پیش از من آمرزیده‏اى پس ایشان را شفیع من ساز و اگر مرا پیش از ایشان مورد آمرزش قرار داده‏اى پس مرا شفیع ایشان كن، تا در پرتو مهربانى تو در سراى كرامت و محل مغفرت و رحمتت گرد آئیم، زیرا كه تو صاحب فضل عظیم و نعمت قدیمى، و تو مهربان‏تر مهربانانى.






طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی،  عکس،  مناجات،  خاطره، 
برچسب ها: پدر، علی،
(تعداد کل صفحات:7)      1   2   3   4   5   6   7  

Blog Skin