تبلیغات
رنگ زندگی - مطالب خاطره
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ شنبه 23 مرداد 1389 توسط شهرام خسروان

قصه عاشق و معشوقی من و خدا شده مثل حکایت همین پلاکاردهایی که این روزها شهرداری منطقه 21 نصب کرده و روش نوشته یک ماه تمرین عاشق بودن اما مشخص نکرده اند  که این عاشقی یه سره است ، دو سره است ، اصلاٌ معشوقی هم وجود داره ؟ قراره تو این یک ماه ما نقش معشوق رو بازی کنیم یا عاشق ؟ خسرو هستیم ؟شیرین یا فرهاد ؟ آخر این عاشقی کلاه سر کی میره ؟

اما این عقل نبودم میگه  احتمال بروز تمامی حالات ذکر شده بالا وجود داره .

چند ساله سر ماه رمضون که میشه یه حالی قلمبه میذاره وسط سفره افطارمون ، میگه الا و بلا انگشتری که فرستادم بفرست بیاد نمی خوامت واسه عاشقی  ، سال های اول یه چشمم خون بود و یک چشمم اشک ، گاهی وسوسه میشدم که عاشقی و روزه داری برای معشوقی به این بی وفایی رو بی خیال بشم و بچسبم به نوشابه خانواده که حداقل اسمش جمع و دوستی رو تداعی می کنه اما  کم کم فهمیدم این غم و غصه و ضد حال اول ماه مبارک بخدا مبارک است و از همون شرایط و احوالات یک ماه عاشقی ست ، باید اولش چشمت پرخون بشه بعد اگر توکل داشتی و ناز کشیدی هر موقع خودش خواست دوباره بساط رو تعطیل می کنه و انگشتری پس گرفته اش رو دوباره میفرسته ! حالا پوست کلفت شدم دیگر باور دارم که حکایت ما حکایت خسرو و شیرین نیست حکایت فرهاد و کوه و سنگ و تیشه و خواب و خیال است ! بازم دم لیلی گرم که اسمش کنار اسم آدم میاد

بابا بی خیال تو که قراره این انگشتری رو آخر های ماه برگردونی ، تو که قراره شب های قدر ببخشی همه مدیران عجول و بنده های گنه کارت را ! بعد 40 سال دربدری ضد حال نزن ، آخر قربونت بشم این چطور عاشق معشوقی ست ؟ تازه حساب من و تو چه ربطی داره به عهد و عیال مگه اونها هم مثل من جیگر مارمولک دارند ؟ مگر خودت تو صحن و سرای نجف قول ندادی آبروی دو دنیا بدی و تا امروز دادی ، خوب تو که از همه به احوالات من بهتر عالمی مگه چند سال دیگه مونده ، این هم رو تموم حال هایی که دادی

هر چی رو ازم بگیرند خیال و رویا رو که نمیتونند بگیرند ، چشم می بندم ، پرواز می کنم باز هم اون دور دورها و میرم تو حرمش و شکایت می کنم:

 

آن کیست از روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بـُوَد یاری چنان

سلطان کجـا عیـش نـهـان بـا رنـد بـازاری کـنــد

زان‌طرّه‌ی پرپیچ و خم‌سهل‌است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هرکس که عیّاری کنـد

بـا چشـم پر نـیـرنـگ او حافـظ مـکـن آهنـگ او

کــآن طـرّه‌ی شبـرنـگ او بسیـار طـرّاری کـنــد




طبقه بندی: اجتماعی،  بی حساب و كتاب،  ادبی،  خاطره،  طنز، 
برچسب ها: عشق، رمضان، قالیباف، منطقه 21،
دنبالک ها: رمضان در غربتی قریب،
نگارش در تاریخ یکشنبه 2 خرداد 1389 توسط شهرام خسروان

از آسمان که آمدی ، برایم ستاره ای بیاور

برای روشنایی شبهای بی تو بودن

 

یادت باشد سر راهت  دریا را چهار تا کن و در جیبت بگذار   

برای پیشانی پر تبم

 

و اگر مسیرت به کوچه های کودکی افتاد

کمی لبخند و هیاهو  برای اتاق ساکتم

فراموش که نکرده ای ؟

همان کوچه هایی که من و تو را عاشق کرد

 

یادت باشد قرارمان

هر روز سر راه کودکی بازیگوش

اسکناسی بگذاریم باندازه  یک  بستنی یخی

و او با صورت خیس و عرق کرده و چشمان روشن و براق

دستمال چهار تایمان را خیس کند

برای روزهای بی کسی

برای روزهای سخت بی تو بودن

 

 




طبقه بندی: بی حساب و كتاب،  ادبی،  خاطره،  مناجات، 
نگارش در تاریخ شنبه 7 آذر 1388 توسط شهرام خسروان

وقتی که حسین ع زیباترین ، بلند ترین و شجاعانه ترین پیام عالم را در مبارزه با ظلم و جور با ترک سرزمین وحی برای نسل های آینده باقی گذاشته

وقتی که دکتر علی شریعتی و بزرگانی دیگر حج و اعمال آن را چنان زیبا توصیف نموده اند حق است که بنده حقیر بعد از 5 سال هنوز نتوانسته ام نوشتن از اون روزها رو باتمام برسانم ، مطمئنا خواست خود اوست

روزهای زیبای وقوف در عرفات تا قربانی در منی و سنگ پرانی به شیطان

 

به میقات رو، و با آنکه ترا آفرید وعده دیدار داری.
احرام در میقات: میقات لحظه شروع نمایش، و پشت صحنه نمایش است و تو که آهنگ خدا کرده‌ای و اکنون به میقات آمده‌ای، باید لباس عوض کنی. لباس! کفن پوش.
رنگ‌ها را همه بشوی!
سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد، از"من بودن" خویش بدرآی، مردم شو. ذره‌ای شو، در آمیز با ذره‌ها، قطره‌ای گم در دریا،
"
نه کسی باش که به میعاد آمده‌ای"،
خیس شو که به میقات آمده‌ای "
"
بمیر پیش از آنکه بمیری "
جامه زندگیت را بدرآور،
جامه مرگ بر تن کن.
اینجا میقات است.
نیت: نیت کن! همچون خرمایی که دانه می‌بندد، ای پوسته، بذر آن"خود آگاهی"را در ضمیرت بکار و خداآگاه شو،
خلق آگاه شو، خودآگاه شو.
و اکنون انتخاب کن،
راه تازه را،
سوی تازه را،
کار تازه را،
و خود تازه را.

 

همه ساله شروع شده و به همین جا ختم شده

 

و من هنوز سر گردان از آن روزها هستم ، بر گردم هزاران اسماعیلم می چرخند و خنجر زنگار گرفته ام ناتوان از بریدن

 

 

 

مدینه احد

 

مسجد الحرام

 

مسجد شجره احرام بستن بسوی مکه

 

عصر عرفات بعد دعای عرفه حرکت بسوی مشعر

 

سرزمین منی

 

جده




طبقه بندی: خاطرات سفر حج،  اجتماعی،  عکس،  مناجات،  خاطره، 
برچسب ها: حج، قربان،
نگارش در تاریخ سه شنبه 12 آبان 1388 توسط شهرام خسروان

به فنجان های خالی روی میز

خیره شده ام

چقدر دلم

برای چای هایی که با تو نخورده ام

تنگ شده است 

 

روزت مبارک همکلاسی

 

 




طبقه بندی: اجتماعی،  بی حساب و كتاب،  عکس،  خاطره، 
برچسب ها: 13 آبان، یار دبستانی،
نگارش در تاریخ جمعه 1 آبان 1388 توسط شهرام خسروان

نوشتن از اون روزها خیلی سخته اولاٌ اینکه بیش از بیست و چهار سال از اون ایام گذشته و دوم اینکه نوشتن از اون ایام یعنی بیاد آوردن ، بیاد آوردن خیلی چیزها ، دوستانی که رفتند، ایام دربدری ، سختی ها ، شیرینی ها و چیزهایی که امروز نیستند .

اولین روزی که به دانشکده رفتم برایم خیلی زیبا و همچنین هیجان انگیز بود ، صف دانشجویان دم پیچ استادیوم ( ما از همون اول تو پیچ بودیم ) شلوغی اتوبوس ، بزرگی دانشگاه ، نخل های زیبای جنوب تا بالاخره آخرین ایستگاه مربوط است به بیمارستان گلستان و دانشکده فنی .

می پیچیدی سمت چپ و بعد از عبور پنجاه متری از میان درختان می رسیدی به محوطه کوچک دانشکده فنی ، سمت چپ سوله کارگاه و سمت راست کلاس ها و مستقیم تو  محوطه که به سمت کارون می رفتی کلاس های دیگر و اتاق اساتید و دفتر بسیج و انجمن اسلامی و سمت چپ که می رفتی می رسیدی به باغ های نارنج و سلف سرویس ،  تو همون محوطه اولی یه اتاق بزرگ بود که آموزش بود و تو راهروی کوچک اون یه دکور دیواری بود که نامه های رسیده رو اونجا می گذاشتند ، نامه هایی که برای همه بود یعنی هر کسی می تونست آدرس دانشکده رو بنویسه و الان که دارم می نویسم خنده ام می گیره و یادم می افته از نامه ای که برای دو تا از دخترهای دانشکده رسیده بود و توش دو تا مگس مرده هم بود !

کلاس رو برگزار کردیم و یادم نمی آید استاد کی بود اما بعد کلاس آشنایی ها شروع شد ، همون نیمساعت اول دوستانی پیداکردم از تهران ، اصفهان ، خوزستان و البته یکی از بچه محل های قدیم که باهاش رفاقتی نداشتم بنام علی رو دیدم و رشته ساختمان می خوند و اونجا که دیگه غریب بودیم چنان با هم روبوسی کردیم که انگار صد ساله پسر خاله ایم .

ظهر هم به بدبختی تونستیم تو سلف دانشکده ناهار گیر بیاوریم و تازه فهمیدیم خیلی ها هفته پیش که اومدند برای ثبت نام ژتون ناهار و شام این هفته رو خریده اند و ما تا هفته دیگه هر روز همین بساط رو داریم .

هر از گاهی هم صدای ضد هوایی ها می اومد ، تو دانشکده یک ضد هوایی از این چهار لول ها که بهش چرخ خیاطی می گفتند و مثل اون صدا می کرد بود و خیلی نزدیک صداش می اومد و سایر ضد هوایی ها بنظرم خارج از محیط دانشگاه بود .

از روز اول تلاش ما برای گرفتن خوابگاه و یا اجاره یک خانه بصورت جمعی شروع شد

 




طبقه بندی: خاطره، 
برچسب ها: اهواز، دانشکده فنی،
(تعداد کل صفحات:7)      1   2   3   4   5   6   7  

Blog Skin