تبلیغات
رنگ زندگی - مطالب مناجات
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ پنجشنبه 27 خرداد 1389 توسط شهرام خسروان
گاهی گمان نمی کنی که می شود
ولی می شود

گاهی نمی شود
نمی شود که نمی شود

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه بنام تو می شود

گاهی گدای گدای گدایی و
بخت نیست

گاهی
تمام شهر
گدای تو می شود


طبقه بندی: اجتماعی،  مناجات،  ادبی، 
برچسب ها: رغائب،
نگارش در تاریخ یکشنبه 2 خرداد 1389 توسط شهرام خسروان

از آسمان که آمدی ، برایم ستاره ای بیاور

برای روشنایی شبهای بی تو بودن

 

یادت باشد سر راهت  دریا را چهار تا کن و در جیبت بگذار   

برای پیشانی پر تبم

 

و اگر مسیرت به کوچه های کودکی افتاد

کمی لبخند و هیاهو  برای اتاق ساکتم

فراموش که نکرده ای ؟

همان کوچه هایی که من و تو را عاشق کرد

 

یادت باشد قرارمان

هر روز سر راه کودکی بازیگوش

اسکناسی بگذاریم باندازه  یک  بستنی یخی

و او با صورت خیس و عرق کرده و چشمان روشن و براق

دستمال چهار تایمان را خیس کند

برای روزهای بی کسی

برای روزهای سخت بی تو بودن

 

 




طبقه بندی: بی حساب و كتاب،  ادبی،  خاطره،  مناجات، 
نگارش در تاریخ جمعه 28 اسفند 1388 توسط شهرام خسروان

آسمان غرق خیال است ، کجایی آقا ؟

آخرین جمعه سال است ، کجایی آقا ؟

یک نفس عاشق اگر بود زمین می فهمید

عاشقی بی تو محال است ، کجایی آقا ؟

 

ایام مبارک

 




طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی،  مناجات،  تهران امروز ، 
برچسب ها: عید،
نگارش در تاریخ شنبه 5 دی 1388 توسط شهرام خسروان

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آید كربلا را

دشت پر شور و نوا را

گردش یك روز غمگین      

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ و نیزه ها را

باز باران با صدای گریه های كودكانه

از فراز گونه های زرد و عطشان

با گهرهای فراوان

می چكد از چشم طفلان پریشان

پشت نخلستان نشسته

رود پر پیچ و خمی در حسرت لب‌های ساقی

چشم در چشمان هم آرام و سنگین

می چكد آهسته از چشمان سقا

بر لب این رود پیچان       

باز باران

باز باران با ترانه

آید از چشمان مردی خسته جان

هیهات بر لب

از عطش در تاب و در تب

نرم نرمك می چكد این قطره ها روی لب 

شش ماهه طفلی    

رو به پایان

مرد محزون

دست پر خون می فشاند

از گلوی نازك شش ماهه

بر لب های خشك آسمان با چشم گریان                

باز باران

باز هم اینجا عطش

آتش شراره جسمها

افتاده بی سر پاره پاره

می چكد از گوشها باران خون و كودكان بی گوشواره

شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان

وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان

دستها آماده شلاق و سیلی

چهره ها از بارش شلاق‌ها گردیده نیلی

دراین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله             

پر زناله

پای خسته

دلشكسته

روبرو بر نیزه ها خورشید تابان

می چكد از نوك سرخ نیزه ها

بر خاك سوزان          

باز باران باز باران      

قطره قطره می چكد از چوب محمل 

خاك‌های چادر زینب به آرامی شود گل

می رود این كاروان منزل به منزل

می شود از هر طرف این كاروان هم  سنگ باران

آری آری     

باز سنگ و باز باران

آری آری     

تا نگیرد شعله ها در دل زبانه

تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبیند كودكی لب تشنه اینجا اشك ساقی

بر فراز خیمه برگونه ها

بر مشك ساقی

كاش می بارید باران

شاعر :علی اصغر كوهكن

 




طبقه بندی: مناجات، 
برچسب ها: حسین، باران، ابوالقضل، کربلا،
نگارش در تاریخ دوشنبه 30 آذر 1388 توسط شهرام خسروان

همین یك دقیقه امشب را به این موضوع فكر كنیم :

با حسین از یا حسین یك نقطه كم دارد ولی

با حسین بودن كجا و یا حسین گفتن كجا ؟




طبقه بندی: اجتماعی،  مناجات، 
برچسب ها: حسین، یلدا،
(تعداد کل صفحات:6)      1   2   3   4   5   6  

Blog Skin