تبلیغات
رنگ زندگی - مطالب ادبی
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ جمعه 28 اسفند 1388 توسط شهرام خسروان

آسمان غرق خیال است ، کجایی آقا ؟

آخرین جمعه سال است ، کجایی آقا ؟

یک نفس عاشق اگر بود زمین می فهمید

عاشقی بی تو محال است ، کجایی آقا ؟

 

ایام مبارک

 




طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی،  مناجات،  تهران امروز ، 
برچسب ها: عید،
نگارش در تاریخ یکشنبه 16 اسفند 1388 توسط شهرام خسروان

همه شادی کنان مرگ سال 1388 را به پیشواز می رویم و این مرگ را تعمیم می دهیم به خودمان و تمام بندگان

حساب و کتاب ها رو می بندیم ، برای مراسم ختم سال 1388 لباس نو می خریم ، وای بروز کسی که نفهمد  آخر سال است و باید حساب و کتاب ها تسویه شود ! و آنقدر این روزها گرفتاریم که یادمان می رود نگاهی به دور و برمان بیاندازیم ، دوستان رو تو خیابون نمی بینیم و از کنارشون رد میشیم ، به هم تنه میزنیم ، آخر سال است

مژده می دهد ایاز

دل دهید

فصل ، فصل بارانست

عادت استقبال از بهار گر چه اثرات خوبی در زندگی افراد دارد اما کاش همتی هم بود برای مشخص شدن و تصفیه حساب روز قیامت

کاش برای روز رفتن ما هم وقتی مشخص بود ،

کاش قبل از اینکه خداوند برای درک درد نیازمندان همین دور و بر ما ، ما را به غم نداری و بی پولی امتحان کند یادی از نگاه حسرت بار کودکان به لباس های نو و حسرت و شرمندگی پدری در برابر خانواده اش بیاندیشیم

 چقدر شتاب و عجله و بی تفاوتی به اطراف ؟

دنیا گرد است ! کجا می روی ، خیلی که زرنگ باشی و تند تر از همه هم که بروی باز بر می گردی سر جای اولت

 

 




طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی، 
برچسب ها: 1388، سال نو، عید، 1389،
نگارش در تاریخ یکشنبه 22 آذر 1388 توسط شهرام خسروان

ای رفیق شفیق،
امروز بالاخره به آخرین نامه‌های مانده در صندوق الکترونیک رسیدم که فهرست کتاب‌های خریداری شده جیره کتاب در شهریور جزو آنها بود. نامه‌هایی که خواندنشان به دلیل سفرهای پیاپی کاری و دسترسی اندک به اینترنت به دیرتر واگذار شده بود. و در این فهرست کتاب، به جمله‌ای رسیدم: پشت دست داغ شده خریدار خوش ذوق کتاب‌های جیره‌کتاب برای خرید کتاب‌های بانوان نویسنده، به ویژه آنهایی که طرح جلدشان از اردشیر رستمی باشد.

احتمالا گم شده ام احتمالا گم شده‌ام
نوشته: سارا سالار
ناشر: چشمه
سال نشر: 1388 (چاپ دوم)
قیمت: 2800 تومان
تعداد صفحات: 143 صفحه
شابك: 978-964-341-788-8

بخش اول جمله یعنی بانوان نویسنده مرا بی‌درنگ به یاد کتاب "رازی در کوچه‌ها" از فریبا وفی انداخت و بخش اردشیر رستمی مرا به یاد کتابی انداخت که نه نام و نه درون‌مایه آن در ذهنم مانده بود. فقط می‌دانستم که خانمی ایرانی آن را نوشته است و این کتاب نه هنگام خواندن چیزی را در من برانگیخت و نه هیچ‌گاه پس از خواندنش لحظه‌ای به آن اندیشیدم. برای نوشتن این نامه سری به کتاب‌هایم زدم و دیدم که نام آن "احتمالا گم شده‌ام" است. تنها چیزی که از این کتاب به یادم مانده این است که یاد بسیاری از دخترهای تهران افتادم. دخترانی که خود را خاص‌تر از آن می‌دانند که انسان دیگری درکشان کند. خاص‌تر از هر دختر دیگر، با مشکلاتی بسیار خاص و عمیق و پیچیده که وقتی از آنها باخبر می‌شوی می‌بینی که شباهت بسیاری به مشکلات همه دارد و نه خاص است، نه عمیق و نه پیچیده.

طرح‌های اردشیر رستمی هم زیبا است، اما یک دست با حال و هوا و خطوط و رنگ‌هایی که تکرار می‌شوند. نخستین تقویم او برایم خیلی دلپذیر بود. اما تقویم دوم اصلا مرا به پیشباز ماه‌های بعد فرا نخواند و سال بعد هم از مادر گرامی درخواست کردم تقویم او را برایم نفرستد. بنابراین با نگاهی به "احتمالا گم شده‌ام" دیدگاه خود را بسیار هم راستا با پشت دست داغ شده دوست عزیز می‌بینم.

رازی در كوچه‌ها رازی در كوچه‌ها
نوشته: فریبا وفی
ناشر: مركز
سال نشر: 1388 (چاپ سوم)
قیمت: 3200 تومان
تعداد صفحات: 184 صفحه
شابك: 978-964-305-678-0

اما آیا "رازی در کوچه‌ها" هم چنین بود؟ نویسنده این کتاب می‌خواست داستانی را تعریف کند و فضایی را به تصویر درآورد و دست کم من خواننده، بسیار زیاد به دنیای او راه یافتم. حس‌هایی که حس شده بود، دیده شده بود و بعد روشن و بی‌ادا روی کاغذ آمده بود. تصاویری که از نوشته‌ها به درون خواننده راه می‌یافت و بعد به روشنی دیده و حس می‌شد. شاید درون‌مایه کتاب برای گروهی از خوانندگان گیرا نباشد. اما کتاب ارزش خوانده شدن را دارد و بر من خواننده نمایشگر تا آنجا تاثیر گذاشت که به فکر اجرای نمایشی از متن افتادم.

یکی دیگر از کتاب‌های بانونوشتی که جیره‌کتاب برایم فرستاده بود "از شیطان آموخت و سوزاند" نام داشت. تاثیر این کتاب هم بر من به اندازه‌ای بود که چندین بار آرزو کردم گوشت‌کوبی دم دست داشتم تا بر سرم می‌کوبیدم و خود را از دست شخصیت کم‌هوش و خراب‌کار داستان خلاص می‌کردم، چون بدون شک کوبیدن آن روی سر شخصیتی که همیشه بدترین کار ممکن را انجام می‌داد نمی‌توانست تغییری در او ایجاد کند. این کتاب به تندی خوانده شد و ساعت‌های پر حرص و پرترحمی را برای من به وجود آورد. فکر می‌کنم توان فرخنده آقایی باعث شد که این زن همواره احساس شود، دنبال شود، ترحم برانگیزد، درک نشود و حرص درآورد.

بگذار به تجربه‌ای دیگر بپردازم. چندی پیش در سفری به وطن، دوستی همکار کتاب داستانک‌های فلسفی برتولت برشت را که نشر مشکی منتشر کرده بود به من هدیه داد. این کتاب زیبا با نام گیرایش بسیار خوشحالم کرد و بی‌درنگ به خواندن آن پرداختم. نمی‌دانم کتاب را دیده‌ای یا نه. به هر حال آغاز خواندن همانا و روانه شدن مورچه‌های ریز و درشت به رویت همان و هر بار که کتاب را ورق می‌زنی آنی فکر می‌کنی که باید به هوای باز بروی و مورچه‌ای را آزاد کنی و آن دوم یادت می‌افتد که خانه مورچه همان جا است. خلاصه این که طراحی این کتاب مثل بسیاری از کارهای دیگر ساعد مشکی گیرا است، اما امان از درون مایه، هوار از درون مایه و فغان از درون مایه! من که هیچ از قصه‌ها سر در نیاوردم. دست آخر پس از چندی کوشش نسخه‌ای از یکی از داستانک‌ها را به زبان فرانسه یافتم و دیدم که ناگویا بودن نه از نوشته که از ترجمه است. به روشنی داستانک فرانسوی هم از آلمانی برگردانده شده بود. اما فکر می‌کنم مترجم آن خواننده‌های خود را پرفهم‌تر پنداشته بود.

حدیث نفس حدیث نفس
نوشته: حسن كامشاد
ناشر: نشر نی
سال نشر: 1388 (چاپ دوم)
قیمت: 5000 تومان
تعداد صفحات: 328 صفحه
شابك: 978-964-312-977-4

در کتاب بسیار دلنشین "حدیث نفس" نوشته حسن کامشاد که چندی پیش جیره‌کتاب برایم فرستاده بود نویسنده از ترجمه‌ای سراسر اشتباه از رساله دکترایش به دست دو دانشگاهی یاد می‌کند. این ترجمه به نام "نثر نوین فارسی" چنان باعث دگرگونی او می‌شود که پس از سالیان سال خود را وادار به ترجمه اثرش می‌کند. (جای شکرش باقی است که این بار ترجمه بد نتیجه‌ای خوش به بار می‌آورد)

و آخرین موردی که از آن یاد می‌کنم کتاب "برایم قصه بخوان" یا "برایم کتاب بخوان" نوشته برنارد اشلینک است که آن هم از دریافتی‌های جیره کتاب بود. متاسفانه این کتاب در ایران است و به همین دلیل از نام آن مطمئن نیستم و چرخش روی اینترنت هم کمکی به یافتن نام ترجمه نکرد. به هر حال وقتی این کتاب را به فارسی خواندم برایم دلنشین بود و یادم می‌آید که زمان بین آغاز و پایان خواندن طولانی نبود. چندی پیش در فرودگاه برای سرگرمی در پرواز کتابی خریدم و متوجه نشدم که نسخه انگلیسی همان کتاب فرستاده شده جیره‌کتاب است. جالب این که این بار هم کتاب را با میل بسیار تا پایان خواندم، هر چند که می‌دانستم پایان داستان چیست و کتاب از آن دست کتاب‌هایی است که ندانستن پایان آن اهمیت بسیاری دارد. اما این بار متوجه شدم که مثل بسیاری از داستان‌های ترجمه شده امروز بخش‌هایی از کتاب اجازه چاپ نیافته است. تمام بخش‌هایی که در آنها به روابط خصوصی دو شخصیت اصلی پرداخته شده بود در فارسی حذف شده بود و من شگفت‌زده شدم که چگونه داستان کتاب در نسخه فارسی هم به خوبی دنبال می‌شود. شاید مترجم راه‌حلی پیدا کرده است. به هر حال این پرسش بی‌پاسخ ماند، چون نسخه فارسی در دسترس نبود. اما اهمیت بخش‌های سانسور شده بی‌شک بسیار زیاد است.

و انگیزه‌ام از این همه روده‌درازی این بود که آیا به نظر تو با توجه به مثال‌هایی که درباره ترجمه زدم شایسته است که "پشت دستم را داغ کنم" و دیگر هیچ‌گاه کتاب ترجمه شده نخوانم. به بیان دیگر آیا شایسته است خوانندگان ایرانی که ترجمه بسیاری از کتاب‌ها را غیر قابل تحمل می‌یابند دست از خرید کتاب‌های ترجمه شده که بخش مهمی از ادبیات امروز ایران به شمار می‌روند بکشند؟

 




طبقه بندی: ادبی، 
برچسب ها: جیره كتاب،
نگارش در تاریخ چهارشنبه 20 آبان 1388 توسط امین سرخیان

سلام به تمام رفقا باید ببخشید دوستان گرفتاریهای خوب و بد این چند وقت زیاد بود هست .هنوزم یه جورای با ازدواج خواهر و برادرم و رفتن اونها از این شهر بد جوری خونه شلوغ ما خلوت ودل ما تنها شده واسه همین من را ببخشید

(اقای خسروان ارادت داریم سلام)

                      وصال

در پوست خود جای ندارم              یارم برسید من بهارم

باز ان گل نو شکفته امد                 آن بلبل خوش صدا سر امد

بازم به دلم امید بخشید                 چون نور درون من درخشید

بازم بگرفت برد بر اوج                    ضد ضربه به صخره موج بر موج

بازم گره خورد بر وجودم                  بشکافت غم از کل وجودم

 

وصال و جدایی یه زوج و اگه در عرض 2 روز اتفاق بیفتند باز هم زوج اما از اینجا به بعد یعنی تنها شدن یا تک روی خودمون  




طبقه بندی: ادبی، 
نگارش در تاریخ پنجشنبه 7 آبان 1388 توسط شهرام خسروان

بعضی شب ها تو خونه مون بابام به مادرم میگه

می خواهم برم امام رضا بخدا دلم تنگه دیگه

بابام میگه امام رضا مریض ها رو شفا می ده

دوای درد مردمو از طرف خدا می ده

 

مشهد نیستم اما می خواهم امشب از سمت چهارراه شهدا یا همان بست بالا بروم زیارت ، خیابون رو بسته اند ، شلوغ است و آدم های زیادی همه همه شاد و خوشحال ، بسوی حرم که از سیصد چهارصد متر دورتر زردی گنبد زیبایش را برخ می کشد روانند ، مغازه دار ها هم باز هستند ، از زرشک و آلو تا سجاده و مهر ، چقدر این مغازه های انگشتر فروشی رو دوست دارم ، بچه که بودم همیشه وقتی می اومدم حرم مادرم برایم از این انگشتر های بدلی حلبی می خرید و من تا چند روز که اونها رو گم می کردم حال می کردم با امام رضا .

مغازه ها رو پشت سر می گذارم باشد برای برگشتن ، یادم باشد تسبیحم رو بدهم دوباره نخ کنند .

می رسم به دم درب بازدید بدنی ، بعدش هنوز یه مقدار راه دارم تا دم بست اسمال طلا ، بالای سر درب ورودی یه ساعت است و جایگاه نقاره زن ها که فریاد می زنند رضا رضا  یا امام رضا ، کنار درب رو می کنم به سمت گنبد طلایی السلام علیک یا امام غریب ، و چشم هایم را می بندم و همهمه و سر و صدای بال فرشتگان رو تو صحن می شنوم

کفش ها رو می دهم کفشداری و تو ازدحام جمعیت می روم جلو ، انتهای یه سالن بزرگ می پیچم سمت راست و بعد سمت چپ و 30 متر جلوتر می رسم به محوطه ای که سمت چپش ضریح آقاست و سمت راستش ملت ایستاده اند به زیارت خوندن و نماز و دو طرف درب اصلی دو تا درب کوچک است ، سلامی می کنم و از درب سمت راست یواش یواش خودم رو می کشم جلو ، اون ور شیشه قسمت زنانه همهمه ای ست ، می رسم بالای سر  زائری که گویا انتظار آمدن مرا می کشید ، بلند می شود و من فورا جایش را می گیرم ،

ساز دلم رو کوک می کنم رو بیداد و شروع می کنم شکایت از زمانه ، از همشهری های آقا ، از نا سپاسی ها و بعد یادم می آید که آقا رئوف است و خجالت می کشم ، مضرابم از کار می افتد و لبم رو گاز می گیرم ، همشهری هایش رو می بخشم بخودش ، دوباره ساز می کنم دلم را ، خسروانی می زنم ، از زندگی می گویم و آرزوهایی که حالا بیشترش برای خانواده و دور و بری هایم است تا خودم ، رفقا رو یاد می کنم ، دانه تسبیحی می اندازم بنام هر رفیق ، تا 100 تا بشوند ، بعد هم دعای همیشگی که آقا آبروی دو دنیا بده ، صدها دست در حال کشیده شدن بسوی ضریح هستند ، نور چشم هایم بیشتر شده ، ضریح زیبای کار استاد فرشچیان رو نگاه می کنم ، بالاتر به دیوارها چند تا قاب شیشه ای ست و زیر اونها شمشیر و خنجر و یه چیزهای دیگه گذاشته اند که نمی دونم چیه ، بالای ضریح هم پر است از پارچه های رنگ و وارنگ و چهار تا گلدون پر گل های گلایل ، کاش پر بود از گل نرگس ….

دلم باز شده ، پرواز می کنم ، انگاری هیچ دردی ندارم جز اینکه اینجا بمونم و تا قیام قیامت صفا کنم  ، اما انگار یک نفر تکانم می دهد ! نگاه می کنم و می بینم جوانی بیست و چند ساله با چشمانی مرطوب داره کم کم میاد سمت من ، ناخواسته بلند می شوم و جایم را بهمراه مضراب و سازم به او می دهم و خودم عقب عقب در حالی که دلم بدون ساز و مضراب هنوز در حال نواختن خسروانی ست میام بیرون …..زیارت قبول

 

 

لطفا بعد از زیارت ادامه مطلب را مطالعه فرمایید



ادامه مطلب
طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی، 
برچسب ها: امام رضا،
(تعداد کل صفحات:12)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

Blog Skin