تبلیغات
رنگ زندگی - مطالب خاطرات سفر حج
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ یکشنبه 24 آبان 1388 توسط شهرام خسروان
 

صبر کنید !

اینجا نه از موعظه خبریست و نه از نصیحت ، فقط شرح سفری است که شاید بتونه شما رو با خیلی از چیزها آشنایی بدهد :

عرضم بحضورتون که داستان ما از اونجا شروع میشه که اینجانب حقیر شهرام کارمند دون پایه شهرداری در سال 82 ( اون موقع هنوز مشهد ساکن بودم ) باتفاق یک از دوستان زمان دانشگاه بنام مسعود خان دارای شغل آزاد ( فروشنده مواد اولیه پلاستیک ) و برادر خانمش بهروز دارای شغل صادرات و واردات ساکن آستارا رفتیم پابوس امام حسین ع ، شرح این سفر بماند برای بعد اما این سفر یه ارتباط عاطفی بین ما سه نفر ایجاد کرد که معمولاً هر موقع دلمون میگیره بهم زنگ میزنیم و ....

این سفر کربلا چنان تحولی در زندگی من ایجاد نمود که قابل وصف نیست و خودش یه وبلاگ جدا میخواد اما فقط بگم که تو مدت گذشته تمام مشکلات و دشمنان به برکت امام حسین و برادر گرامی اش نتونستند حالمو بگیرند

                                                                                                                            

آذر ماه سال 83 بود که مسعود بهم زنگ زد و با همون لهجه غلیظ تهرونی خودش گفت : شهرام همون کپی پاستو فاکس کن میخواهیم بریم یه سفر ! من هم فاکس کردم ، کور از خدا چی میخواد؟ ..... خلاصه حدود 23 آذر بود که مسعود بهم زنگ زد که مژده سفرمون درست شد و نهم دیماه پرواز داریم عربستان ! گفتم کجا ؟ گفت عربستان بابا ، ویزای تجاری گرفتیم بریم جده تو نمایشگاه عرضه مستقیم کالا شرکت کنیم و بعدش هم میمونیم تا اعمال حج و مابقی قضایا ، گفتم مسعود جون بدون مقدمه مارو غافلگیر کردی ، حالا چقدر خرج داره و کی میریم و ؟؟؟؟

گفت راستش بلیط ها رو برای۹ دی گرفتیم اما ویزاها هنوز نیومده دعا کن درست بشه .

نعمتی است آدم بدون ثبت نام پیش پیش یه دفعه بگن بیا برو حج و حاجی بشو . خلاصه من هیچ موقع تو فکر رفتن حج نبودم و فکر میکردم حج یه تکلیف است که هر موقع رفتی رفتی و تازه من که استطاعت نداشتم ! خلاصه باور نمیکنید میگفتم خدایا ما رو بیخیال شو یه سفر سوریه ما رو بفرست و حج باشه واسه بعداً الان آمادگی ندارم ، اداره و این همه دشمنان عزیز ، بدهی ، زن ، بچه .......  خلاصه دوم دیماه مسعود زنگ زد که ویزاها اومده و  روز ۹ دی ساعت 4 پرواز داریم از تهران به دمام عربستان و خودتو برسون تهرون ( البته قبلش من پاسمو برای ویزا فرستادم تهران ) خلاصه هیچ راه گریزی نبود و کلی هزینه شده بود و ویزا گرفته شده بود و باید میرفتیم ، ضمناً بهروز هم همسفر ما بود و دوباره جمع سه تایی ما دور هم جمع میشد ، به مسعود گفتم مسعود من مانی پانی ندارم و دستم خالیه گفت بی خیال تا اینجاش درست شده باقی اش هم درست میشه یه کاریش میکنیم ، وقتی که دیدم مجبورم این سفر رو برم با خودم گفتم دو تا کار باید بکنم اول اینکه پول جور کنم ، دوم اینکه وسایل سفر رو جور کنم و سوم هم که عیال است که تابستون فرستاده بودمش عمره و حرفی نداشت ، طفلک فقط یه کربلا از ما میخواد که اونهم فعلاً شرمنده ام تا بعد ( که بعدش قسمتش شد ) ، اومدم اداره و فوراً به امور مالی نوشتم که حقوق دیماه من رو حساب کنید و بعدش هم وصل شدم شبکه تا ببینم اوضاع سهام چطوره و فردا یه مقدار سهام بفروشم و توشه سفر کنم ، تو همین مدت امور مالی اعلام کرد که قربان پرداختی های از اول سال شما علی الحساب بوده و الان که قطعی حساب کردیم اگه حقوق دی رو هم کم کنیم 250 هزار تومن بدهکار میشید ، این از قدم اول و از قدم دوم بگم که اوضاع سهام افتضاح بود و از روزهای قبل اونقدر پایین تر بود که ثلث سرمایه ام در صورت فروش بر نمیگشت ، وا رفتم و گفتم : خدایا گفتیم ما رو نفرست حج گفتی زوره گفتم پول جور کنم گفتی زکی حالا من هم میرم خونه میشینم و دست جلوی هیچ بنده ای دراز نمیکنم و خودت میدونی جور کن تا بیام !

خدایی اش هم خودش جور کرد ، عصری خونه نشسته بودم و تو هم بودم و هیچی نمیگفتم که خواهر خانم گرامی با 500 هزار تومن پول و 400 دلار وارد شد و گفت اینها کنار بوده و لازم نیست شما با خودت ببر و بعداً بمن برگردون و خانم هم 380 دلار از صندوقچه پس انداز یزدی اش رو کرد ، خلاصه هیچ بهونه ای نبود و پول رو هم خودش بدون تلاش رسونده بود و ما هم رفتیم حوله احرام و همیان و لیف و صابون بدون بو و دمپایی و نخ سوزن و آجیل و تخمه و... گرفتیم و روز ۸ دیماه با قطار درجه یک 6 نفره راه افتادم بسوی تهرون و سفر الهی حج سال 1425 قمری




طبقه بندی: خاطرات سفر حج، 
برچسب ها: حج،
(تعداد کل صفحات:2)      1   2  

Blog Skin