تبلیغات
رنگ زندگی - مطالب اجتماعی
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ یکشنبه 28 شهریور 1389 توسط شهرام خسروان

سلام

ماه مبارکت هم بالاخره گذشت ، من از اون بنده هایی که در حسرت از دست دادن و رفتن ماه رمضون نعره می زنند نیستم ، شاید خوشحالم باشم که این مهمونی برای منی که مهمون خوبی نبودم گذشت ، میدونم که باز هم یه فرصت خوب رو از دست دادم اما نفس اماره ام منو وادار می کنه که خوشحال باشم .

میدونم قدر ندونستم  و نتونستم تو رو ببینم که به قدر فهم من کوچک شده ای و با من بر سر سفره ام مهمان شده ای و با کودکانم در شادی هایشان خندیده ای ، گفتم خنده ! خدایا مگر تو گریه را هم دوست داری اونهم گریه بچه ها رو ؟

و من نتونستم ماه تو را درک کنم و نتونستم حکمت کارهای تو را هم ، انگشتری را هم پس نفرستادی ولی بقول اون درویش معروف باز هم شکرت

و امروز

عجیب دلم می خواهد بوی شرجی ساحل دریا رو از تمام وجود نفس بکشم و در کنار دریا به بازی و شادی کودکان بنگرم ، به کاخ های شنی ساختنشان نگاه کنم  ، و ای محبوب من ، من در فکرم از تو کاخی ساخته ام از رویا غیر قابل تسخیر و در قلبم قصری سراسر حجب و حیا و تکریم و التماس ، قلبی که درهای آن روز بروز بسته تر می شود

من از تو قصر خیال می سازم

و عروب که موج

قصر شنی را شست

گریه نمی کنم

 




طبقه بندی: اجتماعی،  شعر تصویری،  ادبی،  عکس،  مناجات، 
برچسب ها: قصر، خدا، رمضان، قلب، محبوب، درویش،
نگارش در تاریخ سه شنبه 9 شهریور 1389 توسط شهرام خسروان

خدایا

به خاطر تمام چیزهایی که

دادی ، ندادی

 دادی پس گرفتی

 ندادی بعداً دادی

 ندادی بعداً می خوای بدی

دادی بعداً می خوای پس بگیری

داده بودی و پس گرفته بودی

 اگه بدی پس می گیری

 پس گرفتی دادی

پس گرفتی بعداً می خوای بدی

اگه می دادی پس می گرفتی

نداده بودی فکر می کردیم دادی و پس گرفتی

 خلاصه سرتو درد نیارم به خاطر همه شکر

 




طبقه بندی: اجتماعی،  مناجات، 
برچسب ها: علی، قدر، رمضان، خدا، امید، شکر،
دنبالک ها: یا علی گفتیم و عشق آغاز شد، یاد، علی را عدالتش کشت، رمضان در غربتی قریب، خاک،
نگارش در تاریخ دوشنبه 8 شهریور 1389 توسط شهرام خسروان



طبقه بندی: اجتماعی،  مناجات، 
برچسب ها: محک،
دنبالک ها: محک،
نگارش در تاریخ شنبه 23 مرداد 1389 توسط شهرام خسروان

قصه عاشق و معشوقی من و خدا شده مثل حکایت همین پلاکاردهایی که این روزها شهرداری منطقه 21 نصب کرده و روش نوشته یک ماه تمرین عاشق بودن اما مشخص نکرده اند  که این عاشقی یه سره است ، دو سره است ، اصلاٌ معشوقی هم وجود داره ؟ قراره تو این یک ماه ما نقش معشوق رو بازی کنیم یا عاشق ؟ خسرو هستیم ؟شیرین یا فرهاد ؟ آخر این عاشقی کلاه سر کی میره ؟

اما این عقل نبودم میگه  احتمال بروز تمامی حالات ذکر شده بالا وجود داره .

چند ساله سر ماه رمضون که میشه یه حالی قلمبه میذاره وسط سفره افطارمون ، میگه الا و بلا انگشتری که فرستادم بفرست بیاد نمی خوامت واسه عاشقی  ، سال های اول یه چشمم خون بود و یک چشمم اشک ، گاهی وسوسه میشدم که عاشقی و روزه داری برای معشوقی به این بی وفایی رو بی خیال بشم و بچسبم به نوشابه خانواده که حداقل اسمش جمع و دوستی رو تداعی می کنه اما  کم کم فهمیدم این غم و غصه و ضد حال اول ماه مبارک بخدا مبارک است و از همون شرایط و احوالات یک ماه عاشقی ست ، باید اولش چشمت پرخون بشه بعد اگر توکل داشتی و ناز کشیدی هر موقع خودش خواست دوباره بساط رو تعطیل می کنه و انگشتری پس گرفته اش رو دوباره میفرسته ! حالا پوست کلفت شدم دیگر باور دارم که حکایت ما حکایت خسرو و شیرین نیست حکایت فرهاد و کوه و سنگ و تیشه و خواب و خیال است ! بازم دم لیلی گرم که اسمش کنار اسم آدم میاد

بابا بی خیال تو که قراره این انگشتری رو آخر های ماه برگردونی ، تو که قراره شب های قدر ببخشی همه مدیران عجول و بنده های گنه کارت را ! بعد 40 سال دربدری ضد حال نزن ، آخر قربونت بشم این چطور عاشق معشوقی ست ؟ تازه حساب من و تو چه ربطی داره به عهد و عیال مگه اونها هم مثل من جیگر مارمولک دارند ؟ مگر خودت تو صحن و سرای نجف قول ندادی آبروی دو دنیا بدی و تا امروز دادی ، خوب تو که از همه به احوالات من بهتر عالمی مگه چند سال دیگه مونده ، این هم رو تموم حال هایی که دادی

هر چی رو ازم بگیرند خیال و رویا رو که نمیتونند بگیرند ، چشم می بندم ، پرواز می کنم باز هم اون دور دورها و میرم تو حرمش و شکایت می کنم:

 

آن کیست از روی کرم با ما وفاداری کند

بر جای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند

چون من گدای بی‌نشان مشکل بـُوَد یاری چنان

سلطان کجـا عیـش نـهـان بـا رنـد بـازاری کـنــد

زان‌طرّه‌ی پرپیچ و خم‌سهل‌است اگر بینم ستم

از بند و زنجیرش چه غم هرکس که عیّاری کنـد

بـا چشـم پر نـیـرنـگ او حافـظ مـکـن آهنـگ او

کــآن طـرّه‌ی شبـرنـگ او بسیـار طـرّاری کـنــد




طبقه بندی: اجتماعی،  بی حساب و كتاب،  ادبی،  خاطره،  طنز، 
برچسب ها: عشق، رمضان، قالیباف، منطقه 21،
دنبالک ها: رمضان در غربتی قریب،
نگارش در تاریخ چهارشنبه 2 تیر 1389 توسط شهرام خسروان

4 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم هر كاری رو می تونه انجام بده . 

ساله كه بودم فكر می كردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه

6 ساله كه بودم فكر می كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.

8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه.

10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود همه چیز با حالا كاملاً فرق داشت.

12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه ... دیگه پیرتر از اونه كه بچگی هاش یادش بیاد.

14 ساله كه بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .

16 ساله كه شدم دیدم خیلی نصیحت می كنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .

18 ساله كه شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنم همین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .

21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس كننده ای از رده خارجه

25 ساله كه شدم دیدم كه باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای كمی درباره این موضوع می دونه زیاد با این قضیه سروكار داشته .

30 ساله بودم به خودم گفتم بد نیست از پدر بپرسم نظرش درباره این موضوع چیه هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره كرده و خیلی تجربه داره .

40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوری از پس این همه كار بر میاد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .

50 ساله كه شدم حاضر بودم همه چیز رو بدم كه پدر برگرده تا من بتونم باهاش دربارة همه چیز حرف بزنم ! اما افسوس كه قدرشو نتونستم خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !

 




طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی، 
برچسب ها: پدر،
(تعداد کل صفحات:10)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

Blog Skin