تبلیغات
رنگ زندگی - مطالب اجتماعی
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 توسط شهرام خسروان

دلم بیسکوییت مادر می خواهد
با چای شیرین
هوای وطن دارد دلم
سرد است و هوای دربند به سرم زده
و به سرم زده که با خیال تخت
بنشینم با تو
که بی خیال آسمانی که بالاست
و زمینی که زیر تخت است
به کودکیم برگردم
به کوچه دبستان
و ستاره ها را بشمارم از یک تا...
تا تقلب کنم از روی دست تو
آفتاب مهتاب چند رنگه ؟
سرخ و سفید هفت رنگه .

دلم بیسکوییت مادری می خواهد
با چای شیرین
و تو که روبرویم بنشینی
با بوی نان سنگک تازه
و خورشیدی در سینی روز
و تو که دوباره
دقیقه ها را به عقب برگردانی
ماه را
بر پیشانی شب بگذاری
و چشم بگذاری بر حواس پرتی من
و من از تو بپرسم
آفتاب مهتاب چند رنگه ؟
و تو با لبهایی خندان
دوچرخه را روی جک بگذاری
و بگویی
سرخ و سفید هفت رنگه



طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی، 
برچسب ها: مادر،
نگارش در تاریخ شنبه 17 اردیبهشت 1390 توسط شهرام خسروان
همه ما از آرایش های زیادی بدمون میاد و گاهی طرف رو وزغ و قورباغه هم میگیم اما تاملی نمی کنیم که این ماسک ها و نقاب هایی که خودمون زده ایم بارها و بارها از اون آرایشه زشت تر و منزجر کننده تر است .
ماسک بچه هیئتی ، ماسک مدرنیست و .....
یه روز تو تمام عمرم تمام این ماسک ها رو ریختم دور
اونهم موقعی بود که رسیدم لب دیوار بقیع ، از ته دل درد دل کردم از دنیا از مردمش از خودم و نگاه نکردم که همسفرانم در عجله رسیدن به رستوران البیک مدتهاست رفته اند .
راحت شدم
مدتهاست راحت شدم
دیگه فقط برای دلم و احترام به چیزهایی که باورشون دارم کاری رو انجام میدم و بس
و چه خوب بود تند بادی می آمد و این ماسک های ما رو با خودش به هوا می برد تا زندگی راحت تر میشد .

ایام شهادت بی بی دو عالم تسلیت




طبقه بندی: خاطرات سفر حج،  اجتماعی،  خاطره، 
برچسب ها: فاطمه، بقیع، البیک، ماسک، نقاب، شهادت،
نگارش در تاریخ سه شنبه 23 فروردین 1390 توسط شهرام خسروان

سلام ، چند روزیست تصمیم گرفته ام به یکی از چیزهای دیگه ای که تا حالا هزار بار از قول معصومین و بزرگان و دانشمندان و .... شنیده ام عمل کنم

صبح به صبح باور می کنم امروز آخرین روز است

اینطوری خیلی بارم سبک شده ، اولش باورم نمی شد آدم اینقدر راحت میشه اما کم کم دارم متوجه می شوم چی می گفتند و من سال ها به حرف نکردم !

مثل همون دوری از کینه و نفرت که بالاخره باهاش کنار اومدم

اصلاً مهم نیست که گواهینامه ام تو اجرائیات راهنمایی رانندگی است و باید تو این شلوغی ترافیک برم بگیرمش ، اصلاً لازمش ندارم ، دارم ؟

مهم نیست که نامه اداری ام از 7 بهمن ماه تو کشوی یه دوستی تو منابع انسانی شهرداری است و جواب نمی ده

مهم نیست ، اصلاً مهم نیست که فلانی راه افتاده دوره و برای رفع و رجوع بی مهری و بی معرفتی خودش پهلوی دوستان گله منو می کنه

اصلاً مهم نیست بیای ، بری ، ببینمت ، نبینمت، اما اگر آمدی با تو چنان مهربان خواهم بود که نگــو

دیگه هیچ لباسی رو واسه مهمونی نگه نمی دارم  و هر روز اصلاح کرده بهترین لباسمو می پوشم و میام بیرون

به لیست کارهایی که باید انجام بدم نگاه می کنم ، یکی یکی ردشون می کنم و خلاص میشم و می چسبم به کارهای مهم ، این روزها روزنامه هم زیاد می خونم و تلویزیون هم نگاه می کنم و وقتی می بینم آقایی از مشهد وقتی به محضر آقای دکتر لاریجانی رییس مجلس رسیده چطور شوق و شعف داره خنده ام می گیره

حالا خوشحالم که شهردار تهران نیستم چون قراره برم و هر چی سبک تر بهتر

گاهی خنده ام می گیره که کی وقت میشه روز قیامت یه کانتینر دی وی دی اعمال خوب و بد یکی رو دید !!!! وقت زیاده

گر چه من هم تو کوله بارم سی دی اعمالی دارم که کم کم باید دی وی دی بشه و باید براش کلی جواب بدم اما خوشحالم که این روزها تا جایی که میتونم دارم تهشو می بندم که دیگه چیزهای بد ننویسه

چیزهای خوب فقط شکری ست برای او که باز هم یک روز زیبای بهاری رو بهم داده و بس

به صورت عزیزانم دقیق تر و مهربان تر نگاه می کنم شاید این آخرین دیدار باشد

مهم تر از همه تلفن است ، سعی می کنم هر روز به یکی از دوستانم که مدتی ست از او خبر ندارم زنگی بزنم ، بالاخره برای تشیع و مجلس ختم چند نفر لازمند

و باور پیدا کرده ام  به گفته بزرگان که یاد مرگ عمر انسان را طولانی می کند

وقتی قراره برم دیگه نه جوش و نه غم و نه غصه خـــــــــــــــــــــــــــــــلاص

خـــــــــــــــــــــــــــــدایا این حال خوش رو از ما نگیر

 

 

 




طبقه بندی: اجتماعی،  شعر تصویری،  عکس،  ادبی،  مناجات،  تهران امروز ،  طنز، 
برچسب ها: قالیباف، شهرداری تهران، مرگ، ختم، حال خوش، خدا، سی دی، دی وی دی، دوست، عشق،
نگارش در تاریخ دوشنبه 23 اسفند 1389 توسط شهرام خسروان

 

خدایا شکرت

تو این روزهای پایانی سال شکرت

در تمام اتفاقات سالی که گذشت !  فدا شدم ، له شدم ، داغون شدم ، تنها ماندم  اما جزو جفاکاران روزگار ، پیمان شکنان ، عهد شکنان ، بی تفاوتان به دوستی ها ، خنجر زنان از پشت  ، نامرد ها ، دورو ها ، قطع کنندگان دوستی ها ، دروغگویان ، نیرنگ بازها ، ( ....چقدر بدی ردیف شد ) ، دل شکنان ، همکاران نامرد ، حق خوران و ظالم های اداری ، بی مرام ها ، بدقول ها ، دنیا خواران ، حسودان ، کوچکان ، ضعیفان ، حقیران ، پستان ، ..... قرار نگرفتم ، خدایا شاکرم

خدا را شاکرم که شهردار تهران نیستم

رییس شورای شهر هم نیستم

رییس بازرسی هم نیستم

فقط شهرام خسروانم

گر چه این نبودن ها هزینه بسیار زیادی برایم داشته اما باز هم شکر

خداوندا ترا برای تمام این چیزهایی که نشدم و چیزهایی که ندادی و چیزهایی که گرفتی شکر می کنم

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

و بهاران را باور کن!

 

 

 

 

 




طبقه بندی: اجتماعی،  شعر تصویری،  ادبی،  عکس،  مناجات،  تهران امروز ، 
برچسب ها: عید، سال نو، خدا، قالیباف، چمران، شورای شهر، شهرداری، تهران، رفیق، نامردی،
نگارش در تاریخ سه شنبه 3 اسفند 1389 توسط شهرام خسروان

آقای رابینسون عزیز

من از بچگی شما رو می شناسم ، با داستان زندگی و سرگردونی شما تو اون جزیره بزرگ شدم ، فیلم های مختلفی از روی شما ساختند و بعضی فیلم سازان محترم برای اینکه تو اون جزیره دور افتاده تنها نمونی گاهی شنبه گاهی جمعه و گاهی هم دزدان دریایی رو به جزیره شما آورده اند تا از تنهایی بیرون بیای !

آقای محترم فکر نکنی تو این سال ها میلیون ها آدم که نشستند و کتاب سرگذشت تو رو خوندند و یا فیلم های تو رو دیدند عاشق تو شدند ! اصلاً شما با اون قیافه پر ریش با موهای بلند برای هیچکس جذبه ای نداری حتی اگر براد پیت هم نقش تو رو بازی کنه !

اون چیزی که همه رو سرگردون و حیرون تو کرده خودت نیستی اون جزیره کوچیک و مامانی ست که دل همه رو لرزونده ، فضای زیبا ، اقیانوس آبی ، تنهایی ، خودت قانون میذاری خودت هم هر وقت دوست داشتی می شکنی اش ، دیگه کسی نیست که با عشوه ای دلت رو بلرزونه ، بعد بزنه تو پوزت و سرگردونت بکنه ، آدم مثل تو که تو اون جزیره باشه هم دنیا رو داره هم آخرت ! دیگه رفیقی نیست که خنجر بزنه تو پشتت ، تو صف عابر بانک هم علاف نمیشی ، اصلاً نه شناسنامه و کارت ملی نیاز داری و نه کارت پایان خدمت ! اصلاً شما خدمت هم رفتی ؟

آقای محترم من اگر جای مردم اون زمون بودم حتماً تو رو که کلی آتیش روشن کردی تا از اون بهشت فرار کنی یا خوراک کوسه ها می کردم و یا می دادمت تیمارستان

برو داداش با تنهایی ات حال کن ، آروم ، آسمون پر ستاره ، شبها هم چشمهایت رو ببند و از تمام خاطراتی که داری خوب هایش را جدا کن و رویا ببین ، تنها کاری که من و تو با هم توش اشتراک داریم و فرق مهم بین من و تو هم اینه که من برای جدا کردن خاطرات خوب دوستی ها بین تمام خاطراتم اونقدر تلاش می کنم که گاهی تا صبح بیدارم

 





طبقه بندی: اجتماعی،  بی حساب و كتاب،  طنز، 
برچسب ها: رابینسون،
(تعداد کل صفحات:10)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

Blog Skin