تبلیغات
رنگ زندگی - مطالب بی حساب و كتاب
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ دوشنبه 17 فروردین 1388 توسط شهرام خسروان

باز طبق معمول بعد از تعطیلات عید باید بشینیم پای صحبت های همکار قدیمی زمانی که در شهرداری مشهد بودم ، آقای محمد شریف ملک زادگان (که این روزها ملقب هستند به دکتر ملک زاده معاونت گردشگری سازمان میراث فرهنگی )

چند شب پیش ایشان از میز گرد اخبار کانال 2 ضمن اعلام آمار گردشگری امسال و توضیحات مفصل در مورد شکستن شاخ غول و تامین رفاه و آسایش مردم و خوشبخت نمودن اونها و تعطیل شدن کلی تورهای دبی و مالزی و آنتالیا و جزایر قناری و ... بدلیل پیشرفت های شگرف گردشگری در ایران ، می فرمودند که ما امسال توانستیم سفر را توزیع کنیم و .....

ناخود آگاه یادم آمد بازدید امسال خودم از ارگ کریم خانی شیراز :

 بعد از اینکه کلی تو بازار گشتیم و جنس های چینی دیدیم تا شاید دم ظهر صف 200 متری خرید بلیط ارگ کریم خان کوتاه تر بشه حدود های ساعت 3 تونستم برای اولین بار در عمرم قدم به ارگ کریم خانی بگذارم ، ارگی که راجع به اون بیشتر تو کتاب ها خونده بودم ،

متاسفانه از اول بازدید تا آخر بازدید یاد فشار قبر بودم و مدام تو گوشم این جمله بود ( همراه با هل دادن ) آقا برو جلو ما هم ببینیم !

واقعاً گردشگری یعنی اینکه بلیط 500 تومانی بفروشیم و 4 تا دختر خانم کم سن و سال که به ساده ترین سئوالات نمی تونستند جواب بدهند بعنوان راهنما بگذاریم

واقعاً گردشگری یعنی اینکه قسمت های مهم ارگ مانند حمام و سرباز خانه و کلاً اتاق های ضلع سمت چپ رو بروی مردم ببندیم و 4 تا عکس به مردم نشون بدیم

واقعاً گردشگری یعنی اینکه تو ایام نوروز درب دفتر مدیریت بسته باشه

درسته که خیلی از ما تاریخ رو بخوبی نمی دونیم

اما نشان دادن عکس هرکول شیراز چه ربطی به تاریخ کریم خان زند دارد ؟ او که بود ؟

آیا واقعاً زندگی مردم در چادر های مسافرتی 20 هزار تومانی در کنار پارک ها رو میتوان گردشگری خواند ؟

آیا نبودن 4 تا سرویس بهداشتی مرتب و یه نمازخونه تمیز تو راه ها رو میشه گردشگری خواند ؟

اینهم یک سخن گهربار از ایشان در بازدید از فرودگاه امام :

ملک زاده با اشاره به اینکه اطلاع رسانی هنوز در کشور ما جایگاه خودش را پیدا نکرده افزود: مشکل اینجاست که فرقی بین چیپس فروشی و دفتر اطلاع رسانی گذاشته نمی شود و برای انجام کاری در زمینه اطلاع رسانی باید مدام مکاتبه و نامه نگاری کرد و در آخر نیز ما را به شکل یک پفک فروش نگاه می کنند

راستش یادم اومد وقتی که دفتر مدیریت ارگ بسته بود ( حتماً برای ناهار و نماز ) چیپس فروش های داخل حیاط ارگ بکوب مشغول فعالیت بودند

شریف جان سایه عالی مستدام  تا عید سال آینده و سفر کارتی دیگر

 

 

درب بسته مدیریت

درب بسته مدیریت

 

اینهم آقای هرکول شیراز

 

و چشمانی که دیگر نیستند

 

بعد از اینهمه دوا و دکتر اینها هم دیگر نیستند

اینهم شکار شکار چی

 

و اینهم بازدید از ارگ کریم خان توسط عکسبرداری از پنجره اتاق های در بسته

 




طبقه بندی: اجتماعی،  بی حساب و كتاب، 
برچسب ها: شیراز، ملک زاده، گردشگری، کریم خان،
نگارش در تاریخ شنبه 1 فروردین 1388 توسط شهرام خسروان

دعوت نامه اختتامیه با مهر خیلی فوری تو روزهای آخر سال كه بدستم رسید دو  دفعه خوشحال شدم

اول برای اینكه در روزهای آخر سال نامه های خیلی فوری و امثالهم  معمولاً نامه های اخراجی و تسویه حساب است كه البته برای من رسیدن همچین نامه هایی در روزهای امید و شادی آخر سال عادی شده اما باز هم خوشحال شدم كه نامه اخراج نیست ! ( پرانتز : برادر روابط عمومی دوباره از این شوخی ها آخر سال با من نكنید كه خونم می افته گردنتون )

دوم اینكه خوب دعوت نامه بود اونهم برای حركتی نو

راستش منو بخاطر اینكه از مولا علی آبروی دو دنیا خواسته بودم تو قسمت وبلاگ های عمومی بعنوان وبلاگ اول انتخاب نمودند و هدیه اون هم یك لپ تاپ بود كه خستگی سالها رو از تنم بیرون كرد اما خودم میدونم كه من یكه بزن كوچه بن بستی بیش نبودم و در غیاب وبلاگ نویسان توانمند تونستم این رتبه رو كسب كنم

گر چه خوشحال شدم ( خیلی ) اما آرزو كردم تمام دوستانی كه اونجا بودند رو خداوند به لطفش زودتر خوشحال كنم ، نمیدونم احساس خوبی ست یا بد كه دوست ندارم خوشحال شدنم باعث ناراحتی بقیه باشد .

آیا من از دیگران بهترم ؟

نمی دانم كه افتخار در چه خفته است در گرفتن لوح تقدیر  یا من ؟

اگر در لوح است پس مرا چه باشد ؟

اگر در من است پس با لوح چكار ؟

از این رو پرسش را رها كرده و می كوشم در چهار سوی دنیا به گردش در آیم ، مرا چه لذتی باشد كه خود را با اندیشه ی مقام پَست یا عالی فرسوده سازم .

 

و در انتها:

به نخ می كشم

یك در میان

یك شكوفه

یك لبخند

و بر گردنم می آویزم

.... بهار است

در گذر از سال كهنه ما را برسم رفاقت دعا كنید

 




طبقه بندی: بی حساب و كتاب، 
برچسب ها: وبلاگ، شهرداری تهران، شهرام خسروان،
نگارش در تاریخ شنبه 2 شهریور 1387 توسط شهرام خسروان


 زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی.
 زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چون گل، که بنوشی اش چون شهد.
 زندگی، بغض فـروخورده نیست.
 زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست.
 زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است.
 زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است.
 زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ.
 زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است.
 زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست.
 زندگی، شـــوق وصال یار است.
 زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس.
 زندگی، تکیه زدن بر یــار است.
 زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است.
 زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است.
 زندگی، قطعه سرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به سرشاخه امید و رجا.
 زندگی، راز فـروزندگی خورشید است.
 زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است.
 زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است.
 زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است.
 زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است.
 زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است. به، كه چقدر شیـــرین است.
 زندگی،خاطره یک شب خوش،زیر نور مهتاب،روی یک نیمکت چوبی سبز،ثبت در سینه است.
 زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه.
 زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است.
 زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق.
 زندگی، گاه شده است که برد بیراهم.
 زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
 




طبقه بندی: بی حساب و كتاب، 
نگارش در تاریخ چهارشنبه 16 مرداد 1387 توسط شهرام خسروان

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید!




طبقه بندی: بی حساب و كتاب، 
نگارش در تاریخ جمعه 20 اردیبهشت 1387 توسط شهرام خسروان

داشتم در باب آرزوهای کودکی و ریشه یابی معضلات و مشکلات موجود در باب اوقات فراغت تابستانی می گفتم و یادم آمد که دو تا از آرزوهای کودکی ام را فراموش کردم ذکر کنم :

یکی مانده به آخر آن آرزوی سر به نیست شدن دبیر ریاضی بود که هیچوقت محقق نشد و آخرین آن آرزوی وصال بود ! بله آرزوی وصال چون در اون سال ها بهترین سرگرمی عاشق شدن بود که ضمن اینکه خود آدم رو سر کار می گذاشت ( از نوشتن دفتر خاطرات بگیر تا علافی سر کوچه یار و ... ) باعث میشد شر و شور کمتری داشته باشی و پدر مادر گرامی رو کمتر اذیت کنی و البته تمام اینها در صورتی بود که طرف برادر نداشت و الا ممکن بود هزار تا بلا سرت بیاد .

آرزوهای پسران من در امروز 1386 :

- کامپیوتر که دارند و الا جزو اولین آرزوهایشان بود ، البته الان هم به همین کامپیوتر راضی نیستند چون شنیده اند که عموی فلان دوستشان یه کامپیوتری داره که میترکونه و ظرف 3 ثانیه بوت میشه و از این حرفها که البته تحقیقات مفصل بنده مشخص نموده از این عموهای خیالی در کلان شهر تهران خصوصاً در منطقه تهران پارس فراوان یافت میگردد .

- داشتن یه خط موبایل تهران .یعنی 912 و داشتن یه گوشی موبایل بلوتوث دار با 2 گیگا بایت رم که هنوز باباشون نداره ، گوشی هم باید نوکیا باشه ترجیحا مدل e6500

- داشتن اسکیت بود 5 چرخه

- داشتن دوچرخه ای بهتر از این کمک داری که الان دارند مثل دوچرخه عموی سهیل !

- داشتن 2000 عدد دی وی دی فیلم و امکان خرید روزانه 5 عدد فیلم جدید

- رفتن به سرزمین عجایت بصورت هر هفته با 50 هزار تومان شارژ کارت در هر بار

- رفتن به استخر و سونای محله بصورت همه روزه

- ثبت نام در کلاس زبان و موسیقی

....

ادامه دارد

 




طبقه بندی: بی حساب و كتاب، 
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  

Blog Skin