تبلیغات
رنگ زندگی - زادروز
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ چهارشنبه 15 تیر 1390 توسط شهرام خسروان


هر روز صبح از خواب که بلند میشم یه سری کارهای روتین رو باید انجام بدم تا حدود  ساعت هفت و نیم بزنم از خونه بیرون تا 9 شب که برگردم ، ترافیک روزمره همت ، صدای ضبط و رادیو ماشین های دور و بر که باهات مماس و سانت به سانت جلو میرن ، سرکار خانم هایی که عینک دودی زده و خوابند ،

هر روز یکی از کارهای روتینی که انجام میدم اینه که تصمیم می گیرم ایشاا.... از فردا بنده خوبی میشم ، دروغ نمیگم ، قسم الکی نمیخورم ، غیبت نمی کنم و هزار کار نکرده که منتظرم یه روزی انجام بدم ،

اما امروز یک کم با روزهای دیگه فرق می کرد ،

اولیش اینکه مصادف بود با تولد آقام ابوالفضل العباس

دوم اینکه یک سال بزرگ تر شدم و زادروزم بود و یک قدم تو سرازیری زندگی جلوتر ، گر چه روزهای عمر خیلی چیزها یادم داده و امروز علی رغم چیزهای زیادی که این تجربیات ازم گرفته دیگه بسادگی نمی شکنم اما امروز شدیداً تو این فکر بودم که اون روز افسانه ای که من پسر خوبی بشم کی میاد ؟؟ و اصلاً خدایا تو این چند سال عمر من چه کردم که اینهمه برنج و گوشت و مرغ و روغن خرجم شده ؟؟ تمام نگرانی های روز تولد بکنار ، اینکه یک روز و اندی کانون توجهات دوستانم هستم خیلی خیلی حال میده ، هر جا میری چه تو جامعه مجازی و چه غیر مجازی اونهایی که یک کم حافظه دارند بهم تبریک میگن و گاهی مثل پارسال 2 بار برام تولد گرفتند ، اینجا از همه و تک تک دوستام که یادم بودند تشکر می کنم و رسماً اعلام می کنم شاید از فردا سعی کنم پسر خوبی باشم ......






برچسب ها: عباس، ابوالفضل، تولد، تهران، شهرام، خدا، برنج، گوشت، زادروز، مولا،
Blog Skin