تبلیغات
رنگ زندگی - حلقه آتش
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ شنبه 11 دی 1389 توسط شهرام خسروان

میگم : آخه تو این شهر شلوغ ، دود زده ، میون این همه آدم هایی که همه در حال دویدن هستند انگاری که آخر دنیا رسیده اگه دل نداشته باشی که دیگه هیچ فرقی با در و دیوار و آسفالت نداری !

میگه : آخ گفتی آسفالت من عاشق آسفالتم

میگم : مگر نمی دونی که روز قیامت مستضعفین یقه مستکبران رو می گیرند که اگر شما نبودید ما مومن بودیم ( سوره سبا آیه 30 ) من هم اون دنیا دامنت را می گیرم زیرا که من مستضعفی بودم که تو مرا بدین حال ساختی

میگه : مگه من مستکبرم ؟

میگم : آره عقل ، سیاست ، گیم ، بی انصافی ، همه و همه رو برای خودت برداشتی و من ساده که هیچ چیز نداشتم جز دلی ساده ، خدایم ، ایمانم ، روزم و شبم تو شدی و این شد حالم ، بقولی

گفتی چو خورشید زنم سوی تو پر ، چون ماه شبی می کشم از پنجره سر

افسوس که خورشید شدی تنگ غروب ، اندوه که مهتاب شدی وقت سحر  

نه دنیا رو داشتم و امروز هم که آخرت رو هم ندارم ، می مونم و یقه ات را ول نخواهم کرد

میخنده و میگه : مگه اون دنیا محرم و نا محرم نداره ؟ پسر جون برو خدا روزی ات رو جای دیگه حواله کنه ، حلقه آتش را بخواب دیده بودی

میگم : این شهر بی عشق بی مهربانی بی همدم و مونس جای موندن نیست

میگه : بلیط قطار برات بگیرم برگردی ولایت  

میگم : هر عزایی را چهلی ست و بعد فراموشی ست

می خندد ، مهم نیست اصلاً مهم نیست

و نمی دانم من زودتر سر می رسم یا روز چهلم ؟

ادامه دارد ......




طبقه بندی: بی حساب و كتاب،  تهران امروز ،  خاطره،  ادبی،  مناجات، 
برچسب ها: عشق،
Blog Skin