تبلیغات
رنگ زندگی - یاد ایام 1 چطوری رسیدم اهواز
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ دوشنبه 6 مهر 1388 توسط شهرام خسروان

می خواهم با خاطراتم شما رو 24 سال ببرم عقب سال 1364 اهواز ، نوشتن از اون روزها سخته ، ممکنه گاهی طول بکشه ، اما به یکبار خوندنش می ارزه  

 

تو ترمینال جنوب یک نقشه شهر اهواز خریدم ، روی جلدش یه سربازی بود با یک ژ 3 روی دوشش و یه خرابه پشت سرش و نوشته بود ما تا آخر ایستاده ایم .

به هر زحمت و بدبختی که بود بلیط برای اهواز گیر آوردم ، کنارم یک آقایی بود که از قیافه اش فهمیدم خوزستانی ست ، صبح که نزدیک های اندیمشک رسیده بودیم من بدون توجه به نقشه شهر اهواز فقط به روی جلدش فکر می کردم و اون سربازه ، یه تانک سوخته یا 4 تا نخل که از دور می دیدم می پرسیدم رسیدیم ؟ و طرف مجبور بود توضیح بدهد که نه پسر جان اهواز شهره اینجا وسط بیابونه و باز با دیدن نخل سوخته بعدی می پرسیدم دیگه رسیدیم ،

بالاخره رسیدیم و من هاج و واج مونده بودم که اون خرابه و اون سربازه چی شد ؟ اینجا که شهر است  و زندگی در اون جریان داره ! و نمی دانستم که هر چه زندگی بود تو همون شهر بود ، اونجا آخرین منزل عاشقان پرواز بود با زمین !

 

 




طبقه بندی: خاطره، 
برچسب ها: اهواز،
Blog Skin