تبلیغات
رنگ زندگی - رمضان در غربتی قریب
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ یکشنبه 15 شهریور 1388 توسط شهرام خسروان

یادش به خیر ، صدای ربنا و تیک و تاک ساعت و دلهره باز کردن روزه بچگی ها

آخ که چه حالی داشت ... یادمه اولین سالی که روزه به من واجب شد ماه رمضون وسط تابستون بود. چله تابستون و گرمایی وحشتناکی که واسه بچه شیطون و شکمویی مثل من هوس دزدکی خوردن رو به شدت تحریک میکرد ...

یادمه اولین روز روزه داری داداش عطا الله که همه محله سرده میشناختنش و چند سالیه خدا بیامرز بین ما نیست، ما رو دعوت کرده بود. مامانم خدا بیامرز از روز قبل بهم گفته بود که چه شکلی باید روزه بگیرم و نباید چیزی بخورم و بنوشم و دروغ نگم و حرف بدی نزنم و غیبت نکنم و و و و ... اما من که اولین بارم بود روزه راست راستکی میگرفتم حس میکردم روز همش داره کش میاد. مثل رویای بدی که هر کاری میکنی ازش بیدار نمیشی.

خاله نرگس زوجه حاجی، عصر که رفتیم خونشون داشت حلوا می پخت. بوی خوش حلوا همه ساختمون و حیاط مشرف بهش رو برداشته بود. یکی می گفت وای باران بپر و یه لقمه گنده از حلوا بذار دهنت حالشو ببر ...

یکی دیگه میگفت ... نه نه نه ! نکنه خریت کنی ها! ازصبح تا حالا صبر کردیا ... خرابش نکنی ها !

خلاصه وسط این دل دل کردنها، مامان و خاله مشغول صحبت شدن و من خیره به بساط رنگین سفره افطاری. سبزی خوردن تازه باغ، تنگه مرغ و ماست تازه دسترنج زن دایی حسین قلی خدا بیامرز، شیر داع که داشت می جوشید و خاله هر از چند گاهی سرشیرشو جدا میکرد واسه افطاری ...

بوی نون تازه به قول خاله نون تازه دوسته ... وسط پارچه توی سفره میگفت هیچی خوشمزه تر از نون دهاتی با پنیر محلی نیست ...

گمانم از بس به غذا ها ذل زده بودم که هم مامان و هم خاله فهمیده بودن چقدر گشنمه.

خاله گفت: مادر جان خوب روزه کله گنجیشکی بگیر. و به مامان گفت: زن داداش (هم دیگه رو زن داداش خطاب میکردن آخه خاله پدرم با پسر عمو پدرم ازدواج کرده بود) این بچه نازکه ... طاقت نداره.

مامان گفت: نه دخترم خانم شده ... راستش ته دلم غنج رفت و حال کردم. انگار یهو جون تازه ای گرفتم. مامان رگ خوابم دستش بود.

رو به من کرد و گفت: مادر تشنته؟ گفتم آره خیلی! گفت جای تو باشم این پارچ خاله رو بر میدارم میرم با فاطی دایی سر چشمه آب خنک میارم واسه افطاری. تا بیای هم ربنا شروع شده !

یه خورده تنبلیم اومد. با جسه ضعیفی که داشتم و تشنگی زیاد دیگه حالی واسم نمونده بود. اما پبش خودم یه دو دوتا چهار تا کردم و گفتم از نشستن و شکنجه شدن با این همه بوی خوشمزه که بهتره! پریدم سر پارچ و دمپایی هامو کردم پام و همین جور که از پله های آهنی خونه خاله میرفتم پایین داد زدم فاطییییییی!

فاطی هم از اون پایین دره جواب داد چیه ؟ گفتم میای بریم چشمه ؟ گفت من آب آوردم. دختر زرنگی بود. میدونم الانم هست. این بچه قد 6 تا پسر تو خونه و باغ کمک کار مادر پدرش بود. تنش سلامت ...

گفتم من تنهام بیا با هم بریم .. میای؟

گفت باشه بریم. خوشحال شدم. تنهایی حال نمیداد. تو راه کلی شرارت میکردیم. میذاشتیم دنبال هم. چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم و گاهی پاهامونو میزدیم بالا تا مچ و با دمپایی میزدیم به دل آب روان جوب مسیر راه و خنکای گس آب ... حس تازگی و شادمانی بچگیمون رو بالاتر میبرد. همه این بازیها رو دوست داشتم. به جووک که رسیدیم دمپای شلوارمو با دستم کشیدم بالا و زدم به آب. فاطی هم دنیالم ... رفتیم زیر پل، مسیر آسونی نبود اصلا ولی یه جور عجیبی حفظش بودیم. مثل بره آهویی که میدوه و اصلا زمین نمی خوره این مسیر عجق وجق رو میدویدیم پایین. فاطی شرط می بندم تو هنوز بتونی با همون سرعت بری پایین پل سر چشمه اما من ... نه!

ظرفم رو پر آب کردم فکر کن چه جوری... باید مثل موش خودتو میخزوندی زیر مسیر چشمه کنار دیوار لیز و خزه بسته ... چه جرعتی پسر! الان فکرشم منو میترسونه که بیافتم !

شاید به اندازه کافی پیر شده باشم نه ؟!

آب و برداشتیم و باز تکرار مسیر و شیطنت. مسیر 10 دقیقه ای گمانم نیم ساعت کشید. به قول بابام : شما دخترها حرفهاتون کی تموم میشه ؟ داشتیم تمرین زن بودن میکردیم با پرچونگی که خاص خانوماست ...

وقتی رسیدم هنوز تا افطار نیم ساعتی وقت بود. فهمیدم مامان سرم شیره مالیده. پرسیدم مامان تشنمه ! کی سحر میشه ؟ گفت : سحر نه مادر جان افطار ... کمی صبر کن. میخوای بخوابی اینجا روی پام من سر افطار بیدارت کنم ؟ و همین جور که حرف میزد دوتا زد رو زانوش.

خاله واسه تشویق من رفت و یه تیکه لواشک آلو و یه مشت آلبالو حشکه آورد ریخت تو بشقاب گفت اینم جایزت!

خزیدم تو بغل مامان و بشقاب لواشک و آلبالو رو نزدیک دستم کشیدم. شاید تجربه مشترکی باشه اما اون لواشک 4-5 روز میرفت تو یخچال و افطار ها در می اومد و من هر بار یادم میرفت بخورمش و خوابم میبرد و باز فردا روزه بودم و نمیشد بخورمش ... حسرت های بچگی دیگه ! نمیدونم کی خوابم برد ... یهو دیدم مامان بوسم میکنه و میگه ... مادر افطاره ها پاشو ببین بابات کارت داره.

ذوق زده پاشدم. دیدم بابا و حاجی هم اومدن. وااااای چه سفره ای! چه خوراکی هایییییی ...

بابا گفت دختر گلم اون درخت شاتوت تو تنگه مرغ یادته ؟ گفتم آره ، گفت اون از این به بعد مال توه. هر کس بخواد ازش شاتوت بخوره باید ازت اجازه بگیره. جایزه اولین روزت. واسه من هم دعا کن ...

همه ازم خواستن واسشون دعا کنم. چه حس لطیفی داشتم. چقدر خوشحال بودم که روزمو نگه داشته بودم. فکر میکردم دیگه بزرگ شدم ...

آ ه ه ه ه ه ه ه ... اون روزها قدر اون سفره و آدمای دورش ... مزه سحری و افطاری ... لذت صدای اذان و ربنا و دعای زیبای سحر و ... ندونستیم. نه هیچ کدومش اینهمه شیرین نبود که حالا هست.

توی این ینگه دنیا ته این همه تنهایی! جایی که دلت با تمام توانش داد میزنه کجایید کجایید کجایید ... تازه میفهمی چی داشتی!

البته راستش غربت خیلی هم بد نیست ... شاید صدای موذن نداره و افطارا شاید بیشتر از حد معمول هم روزه میمونی تا باورت شه افطار شده ... سحر ها کسی نیست واسط دعای سحر رو زمزمه کنه جز خودت ... دل آدم میره واسه یه تیکه نون سنگک و زولبیا بامیه وطنی ...

اما ... آدمایی هستن که واسه خود خود خدا روزه میگیرن. تجربه ی هم سفره شدن با دوست آلبانیاییم و دختر افغان هم کلاسیم و دوست سیاه پوست مسلمونم ... نشستن دور یه سفره و لهجه های نا شناسی که همه میگن بسم الله الرحمن رحیم! چیزی نیست که بشه نادیده گرفت.

گاهی تا بعد از یه ساعت از افطار رفته سر کلاسی و هنور تشنه و گرسنه ... بعد میریم با هم تو کافی تریای دانشکده و یه چای سبز سفارش میدیم و شیرینی عربی که شهد شیرینش تو اولین تکه سیرت میکنه و دل درد میگیری ... از فست فوود که بهتره ! راستش هیچکس حاضر نیست سوسیس و کالباس بخوره واسه افطاری ...

گاهی هم نودل های چشم باریکهای شرقی که بدل سوپ های ما هم نیست ... یه کمی حس آش رشته یهت میده ! میبینی؟ همشون بدلین ... همشون جانشینن! اما تنها چیزی که بدلی نیست اینه ... دلت که تو هر رنگ و ظاهری باشی واسه یه خدای واحد می تپه !

سیاه یا سفید یا زرد ... همه عاشقانه و بدون حضور هیچ جبری خالصانه روزه میگیرن و با دل شاد از اینکه اونی که اون بالاست داره با داشتن بنده هاش حال میکنه ... شب میشینن دور سفره افطار حالا هرچند که توش آش و حلوا و نون سنگک نیست!

راستش ... دلم واستون تنگ شده ... خیلی زیاد ... اونقدر که اگه داد بزنم تموم میشم !

نمیدونم چند تا از شما این مطلب و میخونید. اما به دعای خیرتون احتیاج دارم. هم من هم دوست سیاه پوستم که برادرش رو تخت بیمارستانه و با سرطان دست و پنجه نرم میکنه! راستی نسرین جان دعای فرج و آیت الکرسی که موقع بدرقه بهم دادی، دادم برد واسه برادرش ... تو هم دعاش کن.

ما اینجا دور نیستیم ... دور کسیه که یاد کسی نباشه و کسی یادش نیاشه ... میدونم عشق و مهری که تو دل منه برای رد شدن از کوه ها و دره ها و آبها از این ور دنیا تا ته ته ته دل شما کافیه! برای همه خوبیا یی که به من کردید ... واسه ی همه چیزایی که بینتون یاد گرفتم ... به خاطر همه دلواپسی های سبزی که تو دل بچگی هام کاشتید که انسان بودنم رو فراموش نکنم ... سپاسگذارم.

به روز روز روزه داریها قسم ... زیبا ترین روزه روزی اتفاق میافته که سهم دلت رو به خدا از روزه داریهات بپردازی! و با بنده هاش مهربون باشی.

همیشه مهربان باشید


نگارش : باران پورفرد - سندیگو، کالیفرنیا

ایمیل :
baran.storyteller@ yahoo.com




طبقه بندی: اجتماعی،  خاطره، 
برچسب ها: رمضان، غربت،
Blog Skin