تبلیغات
رنگ زندگی
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ یکشنبه 4 مهر 1395 توسط شهرام خسروان
سلام مرا اینجا ببینید
https://telegram.me/rangezendegii


نگارش در تاریخ سه شنبه 12 آبان 1388 توسط شهرام خسروان

به فنجان های خالی روی میز

خیره شده ام

چقدر دلم

برای چای هایی که با تو نخورده ام

تنگ شده است 

 

روزت مبارک همکلاسی

 

 




طبقه بندی: اجتماعی،  بی حساب و كتاب،  عکس،  خاطره، 
برچسب ها: 13 آبان، یار دبستانی،
نگارش در تاریخ پنجشنبه 7 آبان 1388 توسط شهرام خسروان

بعضی شب ها تو خونه مون بابام به مادرم میگه

می خواهم برم امام رضا بخدا دلم تنگه دیگه

بابام میگه امام رضا مریض ها رو شفا می ده

دوای درد مردمو از طرف خدا می ده

 

مشهد نیستم اما می خواهم امشب از سمت چهارراه شهدا یا همان بست بالا بروم زیارت ، خیابون رو بسته اند ، شلوغ است و آدم های زیادی همه همه شاد و خوشحال ، بسوی حرم که از سیصد چهارصد متر دورتر زردی گنبد زیبایش را برخ می کشد روانند ، مغازه دار ها هم باز هستند ، از زرشک و آلو تا سجاده و مهر ، چقدر این مغازه های انگشتر فروشی رو دوست دارم ، بچه که بودم همیشه وقتی می اومدم حرم مادرم برایم از این انگشتر های بدلی حلبی می خرید و من تا چند روز که اونها رو گم می کردم حال می کردم با امام رضا .

مغازه ها رو پشت سر می گذارم باشد برای برگشتن ، یادم باشد تسبیحم رو بدهم دوباره نخ کنند .

می رسم به دم درب بازدید بدنی ، بعدش هنوز یه مقدار راه دارم تا دم بست اسمال طلا ، بالای سر درب ورودی یه ساعت است و جایگاه نقاره زن ها که فریاد می زنند رضا رضا  یا امام رضا ، کنار درب رو می کنم به سمت گنبد طلایی السلام علیک یا امام غریب ، و چشم هایم را می بندم و همهمه و سر و صدای بال فرشتگان رو تو صحن می شنوم

کفش ها رو می دهم کفشداری و تو ازدحام جمعیت می روم جلو ، انتهای یه سالن بزرگ می پیچم سمت راست و بعد سمت چپ و 30 متر جلوتر می رسم به محوطه ای که سمت چپش ضریح آقاست و سمت راستش ملت ایستاده اند به زیارت خوندن و نماز و دو طرف درب اصلی دو تا درب کوچک است ، سلامی می کنم و از درب سمت راست یواش یواش خودم رو می کشم جلو ، اون ور شیشه قسمت زنانه همهمه ای ست ، می رسم بالای سر  زائری که گویا انتظار آمدن مرا می کشید ، بلند می شود و من فورا جایش را می گیرم ،

ساز دلم رو کوک می کنم رو بیداد و شروع می کنم شکایت از زمانه ، از همشهری های آقا ، از نا سپاسی ها و بعد یادم می آید که آقا رئوف است و خجالت می کشم ، مضرابم از کار می افتد و لبم رو گاز می گیرم ، همشهری هایش رو می بخشم بخودش ، دوباره ساز می کنم دلم را ، خسروانی می زنم ، از زندگی می گویم و آرزوهایی که حالا بیشترش برای خانواده و دور و بری هایم است تا خودم ، رفقا رو یاد می کنم ، دانه تسبیحی می اندازم بنام هر رفیق ، تا 100 تا بشوند ، بعد هم دعای همیشگی که آقا آبروی دو دنیا بده ، صدها دست در حال کشیده شدن بسوی ضریح هستند ، نور چشم هایم بیشتر شده ، ضریح زیبای کار استاد فرشچیان رو نگاه می کنم ، بالاتر به دیوارها چند تا قاب شیشه ای ست و زیر اونها شمشیر و خنجر و یه چیزهای دیگه گذاشته اند که نمی دونم چیه ، بالای ضریح هم پر است از پارچه های رنگ و وارنگ و چهار تا گلدون پر گل های گلایل ، کاش پر بود از گل نرگس ….

دلم باز شده ، پرواز می کنم ، انگاری هیچ دردی ندارم جز اینکه اینجا بمونم و تا قیام قیامت صفا کنم  ، اما انگار یک نفر تکانم می دهد ! نگاه می کنم و می بینم جوانی بیست و چند ساله با چشمانی مرطوب داره کم کم میاد سمت من ، ناخواسته بلند می شوم و جایم را بهمراه مضراب و سازم به او می دهم و خودم عقب عقب در حالی که دلم بدون ساز و مضراب هنوز در حال نواختن خسروانی ست میام بیرون …..زیارت قبول

 

 

لطفا بعد از زیارت ادامه مطلب را مطالعه فرمایید



ادامه مطلب
طبقه بندی: اجتماعی،  ادبی، 
برچسب ها: امام رضا،
نگارش در تاریخ جمعه 1 آبان 1388 توسط شهرام خسروان

نوشتن از اون روزها خیلی سخته اولاٌ اینکه بیش از بیست و چهار سال از اون ایام گذشته و دوم اینکه نوشتن از اون ایام یعنی بیاد آوردن ، بیاد آوردن خیلی چیزها ، دوستانی که رفتند، ایام دربدری ، سختی ها ، شیرینی ها و چیزهایی که امروز نیستند .

اولین روزی که به دانشکده رفتم برایم خیلی زیبا و همچنین هیجان انگیز بود ، صف دانشجویان دم پیچ استادیوم ( ما از همون اول تو پیچ بودیم ) شلوغی اتوبوس ، بزرگی دانشگاه ، نخل های زیبای جنوب تا بالاخره آخرین ایستگاه مربوط است به بیمارستان گلستان و دانشکده فنی .

می پیچیدی سمت چپ و بعد از عبور پنجاه متری از میان درختان می رسیدی به محوطه کوچک دانشکده فنی ، سمت چپ سوله کارگاه و سمت راست کلاس ها و مستقیم تو  محوطه که به سمت کارون می رفتی کلاس های دیگر و اتاق اساتید و دفتر بسیج و انجمن اسلامی و سمت چپ که می رفتی می رسیدی به باغ های نارنج و سلف سرویس ،  تو همون محوطه اولی یه اتاق بزرگ بود که آموزش بود و تو راهروی کوچک اون یه دکور دیواری بود که نامه های رسیده رو اونجا می گذاشتند ، نامه هایی که برای همه بود یعنی هر کسی می تونست آدرس دانشکده رو بنویسه و الان که دارم می نویسم خنده ام می گیره و یادم می افته از نامه ای که برای دو تا از دخترهای دانشکده رسیده بود و توش دو تا مگس مرده هم بود !

کلاس رو برگزار کردیم و یادم نمی آید استاد کی بود اما بعد کلاس آشنایی ها شروع شد ، همون نیمساعت اول دوستانی پیداکردم از تهران ، اصفهان ، خوزستان و البته یکی از بچه محل های قدیم که باهاش رفاقتی نداشتم بنام علی رو دیدم و رشته ساختمان می خوند و اونجا که دیگه غریب بودیم چنان با هم روبوسی کردیم که انگار صد ساله پسر خاله ایم .

ظهر هم به بدبختی تونستیم تو سلف دانشکده ناهار گیر بیاوریم و تازه فهمیدیم خیلی ها هفته پیش که اومدند برای ثبت نام ژتون ناهار و شام این هفته رو خریده اند و ما تا هفته دیگه هر روز همین بساط رو داریم .

هر از گاهی هم صدای ضد هوایی ها می اومد ، تو دانشکده یک ضد هوایی از این چهار لول ها که بهش چرخ خیاطی می گفتند و مثل اون صدا می کرد بود و خیلی نزدیک صداش می اومد و سایر ضد هوایی ها بنظرم خارج از محیط دانشگاه بود .

از روز اول تلاش ما برای گرفتن خوابگاه و یا اجاره یک خانه بصورت جمعی شروع شد

 




طبقه بندی: خاطره، 
برچسب ها: اهواز، دانشکده فنی،
نگارش در تاریخ دوشنبه 27 مهر 1388 توسط شهرام خسروان
آمین
آمین

دیدمت
و گویی ملتهب سینه ام
ایمان و احساسم
به تمامی ترا به شهادت نشستند
بگشای پلک و ببار فجر
که اینک جهان
خیره بر خرام توست

آه ای خانه بان
خانه بان
بی تو نه می میرم
نه می مانم
بی تو
تباه می شوم
آمین




طبقه بندی: ادبی، 
برچسب ها: روانشید،
نگارش در تاریخ چهارشنبه 22 مهر 1388 توسط شهرام خسروان

پنجشنبه است و برای رفتن نمایشگاه تاسیسات فقط امروز و فردا رو فرصت دارم ، با مجید شب قبل هماهنگ کرده ام که ساعت 9 صبح اونجا هم رو ببینیم ، برای ارتزاق اهل و عیال هم موقع بیرون اومدن از خونه همه موجودی ریالی را می گذارم رو کابینت آشپزخونه و با یک هزار تومنی میزنم بیرون ، با خودم میگم پول خواستم میرم عابر بانک می گیرم .

ورودی پارکینگ از پارسال دو برابر شده و هزار تومنی را میدم و میرم داخل ، تو مسیر بساط دستفروش ها از همه جا گرم تره و از فیلم هندی تا کروات می فروشند ، دم درب ورودی شمالی می بینم صف است و تازه متوجه میشم که ای دل غافل بلیط باید بخریم اما کجاست پول ؟

مجید هم تلفنش را بر نمی داره و معلوم نیست کجاست ؟

بعد از چند دقیقه دل رو به دریا میزنم و میرم پهلوی آقایی که به ظاهر رییس نگهبانان است و یواشکی میگم آقا ببخشید عرضی داشتم و طرف بهم نگاه می کنه که بگو .  

من یه نگاهی به ابهت ایشون با پیراهن آبی و بیسیم می کنم و میگم ببخشید من یادم رفته از خونه پول بیارم و الان برای خرید بلیط مشکل دارم و اگه بشه برم تو از عابر بانک پول بگیرم . طرف یه نگاهی بهم می اندازه و با لهجه ترکی غلیظ میگه : گداها رو هر روز مدرن تر می شوند ، برو بابا روزی ات رو خدا جای دیگه حواله کنه ، بابای بیسواد من همیشه بمن می گفت بدون پول از خونه بیرون نرو حالا چطوری باور کنم که تو مهندس از بابای من کمتر می فهمی ؟

احساس می کنم تو عمرم تا حالا اینقدر تحقیر نشدم و بعد کلی نصیحت برای ارشاد من و دست برداشتن از گدایی با دست مرا از خود دور می کنه و بالاخره اجازه میده برم تو

مجید تا دوازده نیامد اما من اون روز تا آخر وقت تو فکر پدر بی سواد آقای نگهبان بودم .

 

نکته : بعضی جاها دولت الکترونیک کار ساز نیست

 




طبقه بندی: اجتماعی،  خاطره، 
برچسب ها: تاسیسات،
(تعداد کل صفحات:37)      ...   9   10   11   12   13   14   15   ...  

Blog Skin