تبلیغات
رنگ زندگی
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ یکشنبه 4 مهر 1395 توسط شهرام خسروان
سلام مرا اینجا ببینید
https://telegram.me/rangezendegii


نگارش در تاریخ شنبه 5 دی 1388 توسط شهرام خسروان

باز باران با ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آید كربلا را

دشت پر شور و نوا را

گردش یك روز غمگین      

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ و نیزه ها را

باز باران با صدای گریه های كودكانه

از فراز گونه های زرد و عطشان

با گهرهای فراوان

می چكد از چشم طفلان پریشان

پشت نخلستان نشسته

رود پر پیچ و خمی در حسرت لب‌های ساقی

چشم در چشمان هم آرام و سنگین

می چكد آهسته از چشمان سقا

بر لب این رود پیچان       

باز باران

باز باران با ترانه

آید از چشمان مردی خسته جان

هیهات بر لب

از عطش در تاب و در تب

نرم نرمك می چكد این قطره ها روی لب 

شش ماهه طفلی    

رو به پایان

مرد محزون

دست پر خون می فشاند

از گلوی نازك شش ماهه

بر لب های خشك آسمان با چشم گریان                

باز باران

باز هم اینجا عطش

آتش شراره جسمها

افتاده بی سر پاره پاره

می چكد از گوشها باران خون و كودكان بی گوشواره

شعله در دامان و در پا می خلد خار مغیلان

وندرین تفتیده دشت و سینه ها برپاست طوفان

دستها آماده شلاق و سیلی

چهره ها از بارش شلاق‌ها گردیده نیلی

دراین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله             

پر زناله

پای خسته

دلشكسته

روبرو بر نیزه ها خورشید تابان

می چكد از نوك سرخ نیزه ها

بر خاك سوزان          

باز باران باز باران      

قطره قطره می چكد از چوب محمل 

خاك‌های چادر زینب به آرامی شود گل

می رود این كاروان منزل به منزل

می شود از هر طرف این كاروان هم  سنگ باران

آری آری     

باز سنگ و باز باران

آری آری     

تا نگیرد شعله ها در دل زبانه

تا نگیرد دامن طفلان محزون را نشانه

تا نبیند كودكی لب تشنه اینجا اشك ساقی

بر فراز خیمه برگونه ها

بر مشك ساقی

كاش می بارید باران

شاعر :علی اصغر كوهكن

 




طبقه بندی: مناجات، 
برچسب ها: حسین، باران، ابوالقضل، کربلا،
نگارش در تاریخ دوشنبه 30 آذر 1388 توسط شهرام خسروان

همین یك دقیقه امشب را به این موضوع فكر كنیم :

با حسین از یا حسین یك نقطه كم دارد ولی

با حسین بودن كجا و یا حسین گفتن كجا ؟




طبقه بندی: اجتماعی،  مناجات، 
برچسب ها: حسین، یلدا،
نگارش در تاریخ یکشنبه 22 آذر 1388 توسط شهرام خسروان

ای رفیق شفیق،
امروز بالاخره به آخرین نامه‌های مانده در صندوق الکترونیک رسیدم که فهرست کتاب‌های خریداری شده جیره کتاب در شهریور جزو آنها بود. نامه‌هایی که خواندنشان به دلیل سفرهای پیاپی کاری و دسترسی اندک به اینترنت به دیرتر واگذار شده بود. و در این فهرست کتاب، به جمله‌ای رسیدم: پشت دست داغ شده خریدار خوش ذوق کتاب‌های جیره‌کتاب برای خرید کتاب‌های بانوان نویسنده، به ویژه آنهایی که طرح جلدشان از اردشیر رستمی باشد.

احتمالا گم شده ام احتمالا گم شده‌ام
نوشته: سارا سالار
ناشر: چشمه
سال نشر: 1388 (چاپ دوم)
قیمت: 2800 تومان
تعداد صفحات: 143 صفحه
شابك: 978-964-341-788-8

بخش اول جمله یعنی بانوان نویسنده مرا بی‌درنگ به یاد کتاب "رازی در کوچه‌ها" از فریبا وفی انداخت و بخش اردشیر رستمی مرا به یاد کتابی انداخت که نه نام و نه درون‌مایه آن در ذهنم مانده بود. فقط می‌دانستم که خانمی ایرانی آن را نوشته است و این کتاب نه هنگام خواندن چیزی را در من برانگیخت و نه هیچ‌گاه پس از خواندنش لحظه‌ای به آن اندیشیدم. برای نوشتن این نامه سری به کتاب‌هایم زدم و دیدم که نام آن "احتمالا گم شده‌ام" است. تنها چیزی که از این کتاب به یادم مانده این است که یاد بسیاری از دخترهای تهران افتادم. دخترانی که خود را خاص‌تر از آن می‌دانند که انسان دیگری درکشان کند. خاص‌تر از هر دختر دیگر، با مشکلاتی بسیار خاص و عمیق و پیچیده که وقتی از آنها باخبر می‌شوی می‌بینی که شباهت بسیاری به مشکلات همه دارد و نه خاص است، نه عمیق و نه پیچیده.

طرح‌های اردشیر رستمی هم زیبا است، اما یک دست با حال و هوا و خطوط و رنگ‌هایی که تکرار می‌شوند. نخستین تقویم او برایم خیلی دلپذیر بود. اما تقویم دوم اصلا مرا به پیشباز ماه‌های بعد فرا نخواند و سال بعد هم از مادر گرامی درخواست کردم تقویم او را برایم نفرستد. بنابراین با نگاهی به "احتمالا گم شده‌ام" دیدگاه خود را بسیار هم راستا با پشت دست داغ شده دوست عزیز می‌بینم.

رازی در كوچه‌ها رازی در كوچه‌ها
نوشته: فریبا وفی
ناشر: مركز
سال نشر: 1388 (چاپ سوم)
قیمت: 3200 تومان
تعداد صفحات: 184 صفحه
شابك: 978-964-305-678-0

اما آیا "رازی در کوچه‌ها" هم چنین بود؟ نویسنده این کتاب می‌خواست داستانی را تعریف کند و فضایی را به تصویر درآورد و دست کم من خواننده، بسیار زیاد به دنیای او راه یافتم. حس‌هایی که حس شده بود، دیده شده بود و بعد روشن و بی‌ادا روی کاغذ آمده بود. تصاویری که از نوشته‌ها به درون خواننده راه می‌یافت و بعد به روشنی دیده و حس می‌شد. شاید درون‌مایه کتاب برای گروهی از خوانندگان گیرا نباشد. اما کتاب ارزش خوانده شدن را دارد و بر من خواننده نمایشگر تا آنجا تاثیر گذاشت که به فکر اجرای نمایشی از متن افتادم.

یکی دیگر از کتاب‌های بانونوشتی که جیره‌کتاب برایم فرستاده بود "از شیطان آموخت و سوزاند" نام داشت. تاثیر این کتاب هم بر من به اندازه‌ای بود که چندین بار آرزو کردم گوشت‌کوبی دم دست داشتم تا بر سرم می‌کوبیدم و خود را از دست شخصیت کم‌هوش و خراب‌کار داستان خلاص می‌کردم، چون بدون شک کوبیدن آن روی سر شخصیتی که همیشه بدترین کار ممکن را انجام می‌داد نمی‌توانست تغییری در او ایجاد کند. این کتاب به تندی خوانده شد و ساعت‌های پر حرص و پرترحمی را برای من به وجود آورد. فکر می‌کنم توان فرخنده آقایی باعث شد که این زن همواره احساس شود، دنبال شود، ترحم برانگیزد، درک نشود و حرص درآورد.

بگذار به تجربه‌ای دیگر بپردازم. چندی پیش در سفری به وطن، دوستی همکار کتاب داستانک‌های فلسفی برتولت برشت را که نشر مشکی منتشر کرده بود به من هدیه داد. این کتاب زیبا با نام گیرایش بسیار خوشحالم کرد و بی‌درنگ به خواندن آن پرداختم. نمی‌دانم کتاب را دیده‌ای یا نه. به هر حال آغاز خواندن همانا و روانه شدن مورچه‌های ریز و درشت به رویت همان و هر بار که کتاب را ورق می‌زنی آنی فکر می‌کنی که باید به هوای باز بروی و مورچه‌ای را آزاد کنی و آن دوم یادت می‌افتد که خانه مورچه همان جا است. خلاصه این که طراحی این کتاب مثل بسیاری از کارهای دیگر ساعد مشکی گیرا است، اما امان از درون مایه، هوار از درون مایه و فغان از درون مایه! من که هیچ از قصه‌ها سر در نیاوردم. دست آخر پس از چندی کوشش نسخه‌ای از یکی از داستانک‌ها را به زبان فرانسه یافتم و دیدم که ناگویا بودن نه از نوشته که از ترجمه است. به روشنی داستانک فرانسوی هم از آلمانی برگردانده شده بود. اما فکر می‌کنم مترجم آن خواننده‌های خود را پرفهم‌تر پنداشته بود.

حدیث نفس حدیث نفس
نوشته: حسن كامشاد
ناشر: نشر نی
سال نشر: 1388 (چاپ دوم)
قیمت: 5000 تومان
تعداد صفحات: 328 صفحه
شابك: 978-964-312-977-4

در کتاب بسیار دلنشین "حدیث نفس" نوشته حسن کامشاد که چندی پیش جیره‌کتاب برایم فرستاده بود نویسنده از ترجمه‌ای سراسر اشتباه از رساله دکترایش به دست دو دانشگاهی یاد می‌کند. این ترجمه به نام "نثر نوین فارسی" چنان باعث دگرگونی او می‌شود که پس از سالیان سال خود را وادار به ترجمه اثرش می‌کند. (جای شکرش باقی است که این بار ترجمه بد نتیجه‌ای خوش به بار می‌آورد)

و آخرین موردی که از آن یاد می‌کنم کتاب "برایم قصه بخوان" یا "برایم کتاب بخوان" نوشته برنارد اشلینک است که آن هم از دریافتی‌های جیره کتاب بود. متاسفانه این کتاب در ایران است و به همین دلیل از نام آن مطمئن نیستم و چرخش روی اینترنت هم کمکی به یافتن نام ترجمه نکرد. به هر حال وقتی این کتاب را به فارسی خواندم برایم دلنشین بود و یادم می‌آید که زمان بین آغاز و پایان خواندن طولانی نبود. چندی پیش در فرودگاه برای سرگرمی در پرواز کتابی خریدم و متوجه نشدم که نسخه انگلیسی همان کتاب فرستاده شده جیره‌کتاب است. جالب این که این بار هم کتاب را با میل بسیار تا پایان خواندم، هر چند که می‌دانستم پایان داستان چیست و کتاب از آن دست کتاب‌هایی است که ندانستن پایان آن اهمیت بسیاری دارد. اما این بار متوجه شدم که مثل بسیاری از داستان‌های ترجمه شده امروز بخش‌هایی از کتاب اجازه چاپ نیافته است. تمام بخش‌هایی که در آنها به روابط خصوصی دو شخصیت اصلی پرداخته شده بود در فارسی حذف شده بود و من شگفت‌زده شدم که چگونه داستان کتاب در نسخه فارسی هم به خوبی دنبال می‌شود. شاید مترجم راه‌حلی پیدا کرده است. به هر حال این پرسش بی‌پاسخ ماند، چون نسخه فارسی در دسترس نبود. اما اهمیت بخش‌های سانسور شده بی‌شک بسیار زیاد است.

و انگیزه‌ام از این همه روده‌درازی این بود که آیا به نظر تو با توجه به مثال‌هایی که درباره ترجمه زدم شایسته است که "پشت دستم را داغ کنم" و دیگر هیچ‌گاه کتاب ترجمه شده نخوانم. به بیان دیگر آیا شایسته است خوانندگان ایرانی که ترجمه بسیاری از کتاب‌ها را غیر قابل تحمل می‌یابند دست از خرید کتاب‌های ترجمه شده که بخش مهمی از ادبیات امروز ایران به شمار می‌روند بکشند؟

 




طبقه بندی: ادبی، 
برچسب ها: جیره كتاب،
نگارش در تاریخ شنبه 7 آذر 1388 توسط شهرام خسروان

وقتی که حسین ع زیباترین ، بلند ترین و شجاعانه ترین پیام عالم را در مبارزه با ظلم و جور با ترک سرزمین وحی برای نسل های آینده باقی گذاشته

وقتی که دکتر علی شریعتی و بزرگانی دیگر حج و اعمال آن را چنان زیبا توصیف نموده اند حق است که بنده حقیر بعد از 5 سال هنوز نتوانسته ام نوشتن از اون روزها رو باتمام برسانم ، مطمئنا خواست خود اوست

روزهای زیبای وقوف در عرفات تا قربانی در منی و سنگ پرانی به شیطان

 

به میقات رو، و با آنکه ترا آفرید وعده دیدار داری.
احرام در میقات: میقات لحظه شروع نمایش، و پشت صحنه نمایش است و تو که آهنگ خدا کرده‌ای و اکنون به میقات آمده‌ای، باید لباس عوض کنی. لباس! کفن پوش.
رنگ‌ها را همه بشوی!
سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد، از"من بودن" خویش بدرآی، مردم شو. ذره‌ای شو، در آمیز با ذره‌ها، قطره‌ای گم در دریا،
"
نه کسی باش که به میعاد آمده‌ای"،
خیس شو که به میقات آمده‌ای "
"
بمیر پیش از آنکه بمیری "
جامه زندگیت را بدرآور،
جامه مرگ بر تن کن.
اینجا میقات است.
نیت: نیت کن! همچون خرمایی که دانه می‌بندد، ای پوسته، بذر آن"خود آگاهی"را در ضمیرت بکار و خداآگاه شو،
خلق آگاه شو، خودآگاه شو.
و اکنون انتخاب کن،
راه تازه را،
سوی تازه را،
کار تازه را،
و خود تازه را.

 

همه ساله شروع شده و به همین جا ختم شده

 

و من هنوز سر گردان از آن روزها هستم ، بر گردم هزاران اسماعیلم می چرخند و خنجر زنگار گرفته ام ناتوان از بریدن

 

 

 

مدینه احد

 

مسجد الحرام

 

مسجد شجره احرام بستن بسوی مکه

 

عصر عرفات بعد دعای عرفه حرکت بسوی مشعر

 

سرزمین منی

 

جده




طبقه بندی: خاطرات سفر حج،  اجتماعی،  عکس،  مناجات،  خاطره، 
برچسب ها: حج، قربان،
نگارش در تاریخ شنبه 30 آبان 1388 توسط شهرام خسروان

بالاخره فکر کردیم راه باتمام رسید و ما حاجی شدیم ! هواپیما تو فرودگاه دمام عربستان نشست و ما همگی وارد سالن گمرک شدیم ، معمولاً انسان در بدو ورود به کشوری که تا حالا به اون مسافرت نکرده یه مقدار نگران و مضطرب از نحوه برخورد مامورین گمرک میباشد ، وارد یک سالن شدیم و حدود 4 تا صف تشکیل شد و هر صفی هم به جلوی یک مامور گمرک میرسید ، یه فرمهایی رو هم دادند که پر کنیم ، از اونجایی که ما مسافر کاروان رسمی نبودیم این موارد و نحوه پر کردن فرمها و سایر شرایط رو کسی بهمون نگفته بود اما تنها نکته ای که تاکید کردیم اینکه برای تجارت آمده ایم و بس ! بالاخره از گیت ورودی رد شدیم و مهر ورود به کشور عربستان تو پاسمون خورد ! آخیش ! فرودگاه دمام بزرگ ولی خلوت بود ، تو سالن اصلی یه خودرو کادیلاک زرد رنگ جدید رو بعنوان جایزه گذاشته بودند که روش همه اش عربی نوشته بود و یه کافی شاپ و رستوران داشت که همه چی رو دو برابر قیمت میداد ، یه نماز خونه تمیز پیدا کردیم و نماز مغرب و اعشا رو خوندیم و اومدیم بیرون و اونجا بود که من آقای خوش نویس کسی که ویزا رو برامون گرفته بود دیدم ، اتوبوسی منتظر ما بود که بعد حدود یک ساعت معطلی و جمع شدن سایر حجاج محترم که هنوز هیچکدام را نمیشناختیم اتوبوس ره افتاد ، راستش رو بخواهید من معمولاً به هر کشوری که بخواهم مسافرت کنم قبل از اون یه مقدار راجع به اون کشور و خصوصاً نقشه اون از تو اینترنت مطلب جمع میکنم و گاهاً حتی دنبال دوست تو چت روم ها میگردم اما این سری اونقدر کارها با عجله ردیف شد که من فرصت هیچکدوم از این کارها رو پیدا نکردم و تازه بعد از راه افتادن اتوبوس بود که فهمیدم حدود 14 ساعت راه داریم تا مدینه ، با نگاه کردن به نقشه متوجه میشویم از این ور عربستان باید میرفتیم اونور عربستان ، شاید تو شرایط معمولی 14 ساعت راه خیلی سخت باشد اما در اون شرایط هر لحظه اش عزیز بود و سعی میکردی با هر نفست هوای بیشتری از سرزمین وحی رو تو سینه هات بدی ،کم کم داشتیم چهره های همسفر ها رو می دیدیم و با اون آشنا می شدیم ، حدود یک ساعت بعد اتوبوس تو یک پمپ بنزین توقف کرد ، پمپ بنزین های اونجا خیلی بزرگ است و رستوران و تعمیرگاه و اینطور چیزها هم داره ، شام هم جاتون خالی برای اولین بار جوجه طبخ اعراب رو خوردیم ، جوجه رو پهن می کنند لای توری و توری رو میزارند روی منقل ، واسه هر نفر هم یک جوجه کامل ، شام خوردیم و  بعد حرکت تا نماز صبح خبری نبود و بعد از اون بود که تازه بیرون دیده می شد ، جاده ای که توش حرکت می کردیم اتوبانی بود 3 لاینه ( هر سمت ) دو  طرف اتوبان هم به ارتفاع یک متر سیم خاردار کشیده شده بود و تا چشم کار میکرد بیابون بود ، تو راه آقای خوشنویس صحبت کرد و اولش ما فکر می کردیم ایشون داره از روی نوشته میخونه و بعد دقت کردیم و دیدیم اینجوری نیست و ایشون ماشا... از روحانیون مسلط تر بر سخنرانی بود و بالاخره در شروع سفر مطالبی رو در فواید حج ، قداست سرزمین وحی و ثواب خدمت به زائرین خانه خدا فرمودند و حاج آقا دربندی روحانی کاروان رو هم معرفی کردند ، یادم رفت بگم که مسعود تو فرودگاه دمام با حاج آقا خوشنویس صحبت کرده بود که ما از رفتن به کاروان فدک ( قرار بود مدینه ملحق بشیم به اون کاروان ) منصرف شده ایم و با شما هستیم ( آخر مسعود و حاجی تو تهران همسایه دیوار بدیوار هم بودند ) و ایشون هم گفته بود که من مدینه هتل رزرو کرده ام در خدمتتون هستم ،   نزدیک داشتیم می شدیم به ظهر که زمزمه پیچید که تا مدینه راهی نمانده ، یاد ورود به شهر کربلا افتادم که اشک ریزان در انتظار دیدین گنبد حضرت ابوالفضل که می گفتند از سمتی که ما وارد می شویم اول دیده می شود می گشتم ، دوباره همون حس غریب و انتظار و التهاب اومد سراغم ، پس کجاست اون گنبد سبز رنگ ، کجاست شهر نبی گرامی ، نبی مهر و محبت و رحمت ؟   غربت آقا رسول ا... ، غربت بقیع ، غربت علی ، حزن و اندوه اهل بیت                                                                                                                

ای سی رکوردر هم همراهم بود و پخش میکرد :

 

بنده عشقم و آزادم ، دل به ولای علی دادم

در محشر به خدا شادم ، یا مولا مددی کن

 

دلم هوای مدینه را کرده

مدینه ما را به گریه آورده

کبوتر جانم میان هر کوچه

ز پی غریب مدینه می گردد

علی علی مولا علی علی مولا علی علی مولا.....

 

 




طبقه بندی: خاطرات سفر حج، 
برچسب ها: مدینه،
(تعداد کل صفحات:37)      ...   7   8   9   10   11   12   13   ...  

Blog Skin