تبلیغات
رنگ زندگی
خدای من ، ناگفته هایم را اجابت کن .... از گفته هایم پشیمانم

نگارش در تاریخ چهارشنبه 3 آبان 1391 توسط شهرام خسروان
چهارشنبه ها برای روز دیگری ست
نه اینکه آخر هفته است
نه
چهارشنبه ها ذکر روز که یادم میاد ( یا حی و یا قیوم ) دوباره این حقیقت مثل سیلی تو گوشم می خوره که در دایره هستی نقطه پرگار هم نیستم یادم میاد که رفتنی ام
نمیدونم چرا یاد این شعر کودکستانی می افتم
بابا بزرگ پیرم ایشا.. هرگز نمیره
عینک داره با عصا
قصه میگه با ادا
دست میکنه تو سینی
به من میده شیرینی
.
.
.
بابا بزرگ یه روز تو بغل بابا رفت
.
.
.
حیرون حی و قیوم بودم که یادم اومد امروز تو عربستان عرفه است

اَخْشاكَ آَانّى اَراكَ وَاَسْعِدْنى بِتَقویكَ وَلا تُشْقِنى بِمَعْصِیَتِكَ
ترسان خودت آن آه گویا مى بینمت و به پرهیزآارى از خویش خوشبختم گردان و به واسطه نافرمانیت بدبختم مكن
وَخِرْلى فى قَضآئِكَ وَبارِكْ لى فى قَدَرِكَ حَتّى لا اءُحِبَّ تَعْجیلَ ما
و در سرنوشت خود خیر برایم مقدر آن

تنها تو حی و قیومی پس دریاب ما فانیان جهان را



به میقات رو، و با آنکه ترا آفرید وعده دیدار داری.
احرام در میقات: میقات لحظه شروع نمایش، و پشت صحنه نمایش است و تو که آهنگ خدا کرده‌ای و اکنون به میقات آمده‌ای، باید لباس عوض کنی. لباس! کفن پوش.
رنگ‌ها را همه بشوی!
سپید بپوش، سپید کن، به رنگ همه شو، همه شو، همچون ماری که پوست بیندازد، از"من بودن" خویش بدرآی، مردم شو. ذره‌ای شو، در آمیز با ذره‌ها، قطره‌ای گم در دریا،
"
نه کسی باش که به میعاد آمده‌ای"،
خیس شو که به میقات آمده‌ای "
"
بمیر پیش از آنکه بمیری "
جامه زندگیت را بدرآور،
جامه مرگ بر تن کن.
اینجا میقات است.
نیت: نیت کن! همچون خرمایی که دانه می‌بندد، ای پوسته، بذر آن"خود آگاهی"را در ضمیرت بکار و خداآگاه شو،
خلق آگاه شو، خودآگاه شو.
و اکنون انتخاب کن،
راه تازه را،
سوی تازه را،
کار تازه را،
و خود تازه را



طبقه بندی: خاطرات سفر حج، 
برچسب ها: عرفه،
نگارش در تاریخ دوشنبه 25 خرداد 1394 توسط شهرام خسروان
سلام مدتی نبودم
دوباره اومدم شاید اینجا بهترین جای دلتنگی کردن باشه



طبقه بندی: بی حساب و كتاب، 
نگارش در تاریخ پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 توسط شهرام خسروان
پرسید نیمه گمشده ات را پیدا کردی?
گفتم نه تو یافتی نه من
عشق های این روزها فقط حریف تمرینی است تا بفهمی نمی یابی نمی رسی
فقط مادر است که عاشق است
و او خدای من است
گفتم خدا
بد عاشق حسودی است خدا
هیچکس را نمی گذارد به هیچکس برسد
ما همه حریف تمرینی هستیم و بس
و بد لیلی است خدا
بد لیلی است
و
خوش مجنونی
و من بپاس سمبل عشقش بوسه می زنم بر دستان مادر
که چون خدا بسیار رنجاندمش و ماند
چون این کوهسار بمن عشق امید و زندگی داد
تهران آبنیک



نگارش در تاریخ یکشنبه 21 اسفند 1390 توسط شهرام خسروان
سلام
آهای شما که داری جوش میزنی سال به پایان رسید مطلب زیر رو بخون



images03.jpg

دو روز مانده به پایان جهان ، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است . تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و آشفته و عصبانی ، نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد .
داد زد و بد و بیراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمین را به هم ریخت ، خدا سكوت كرد . جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد . به پر و پای فرشته و انسان پیچید ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد .دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد . خدا سكوتش را شكست و گفت : «عزیزم اما یك روز دیگر هم رفت . تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست­دادی،تنها یك روز دیگر باقی­است. بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن . »

لا به لای هق هقش گفت: « اما با یك روز ! با یك روز چه كار می توان كرد !؟ »

خدا گفت : « آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند ، گویی كه هزار سال زیسته است و آنكه امروزش را درنمی یابد ، هزار سال هم به كارش نمی آید .» و آنگاه سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت : « حالا برو و زندگی كن .»

او مات و مبهوت، به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می درخشید . اما می ترسید حركت كند ، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد . قدری ایستاد... بعد با خودش گفت :وقتی قردایی ندارم ، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد . بگذار این یك مشت زندگی را مصرف كنم .

آن وقت شروع به دویدن كرد زندگی را به سر و رویش پاشید ، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند بال بزند ، می تواند پا روی خورشید بگذارد ، می تواند...

او در آن یك روز آسمانخراشی بنا نكرد ، زمینی را مالك نشد ، مقامی را به دست نیاورد اما ... اما در همان یك روز دست بر پوست درخت كشید . روی چمن خوابید . كفش دوزكی را تماشا كرد .

سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی كه نمی شناختندش سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .

او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .

او همان یك روز زندگی كرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند : « امروز او در گذشت ، كسی كه هزار سال زیسته بود ! »

عرفان نظرآهاری





برچسب ها: عرفن نظر آهاری، دنیا،
نگارش در تاریخ سه شنبه 17 آبان 1390 توسط شهرام خسروان
جهت اطلاع آن دسته از دوستان دور و نزدیک که از راه های بعید و اینجا نگران سلامتی من بودند تشکر می کنم ، حال من خوب است و عید قربان هم گذشت که بر شما مبارک باشد
حاجی به طواف کعبه رفت و باز آمد
ما به قربان تو رفتیم همانجا ماندیم



(تعداد کل صفحات:37)      1   2   3   4   5   6   7   ...  

Blog Skin